pixar Presto 2008
کيومرث صابري (گل آقا) از طنز پردازان بزرگ روزگار ماست و بي هيچ اغراقي، احياگر طنز در سال هاي پس از انقلاب به شمار مي آيد.کتاب «خاطرات کيومرث صابري» از ديدارهاي وي با حضرت امام خميني(ره)، اثري خواندني و به ياد ماندني است. به گزارش جهان به گواهي دست نوشته هاي پاياني کتاب براي ضبط و تدوين تا نشر اين خاطرات (چهار سال پس از درگذشتِ گل آقا) ده سال زمان صرف شده است. گوشه هايي از خاطره ديدارهاي گل آقا با حضرت امام(ره) را برگزيده ايم که بيان گر روح لطيف امام گل هاست در خصوص اديبان و ادبيات.
روزي در معيت آقاي رجايي، ملاقات جانانهاي با امام کرديم.همان صبح ريش تراشيدم و ادکلن زدم. گفتم نکند من اين جور بروم بگويند: برو گم شو. اما امام بصيرت داشت، ميديد که دل آدم چه جوري است. اتفاقا به خود امام هم گفتم آقاي رجايي به من گفته است اين ريش ندارد ولي ريشه دارد. جريان از اين قرار بود که به آقاي رجايي گفته بودند که اين کي است که مشاور شما است؟ اين که ريش ندارد اين قدر به اين بنده خدا گفتند که گفت: اين ريش ندارد، ريشه دارد ول کنيد ما را. من به امام همين مطلب را عرض کردم.
آن زمان شکوهي وزير آموزش و پرورش بود و آقاي رجايي مشاورش. يواش يواش ايشان سرپرست وزارتخانه شد و من مشاور يکي از مديران کلش شدم. اولين ديدار خيلي خصوصي ما با امام زماني بود که ايشان به قم تشريف بردند. ما شهريور آن سال رفتيم با امام صحبت کنيم که در آغاز سال تحصيلي، پيامي براي دانشآموزان و معلمان بدهند. خدمت امام رفتيم. حدود بيست سي نفر بوديم. ما نشستيم در آن اتاق که همان پتوي چهارخانه در آن بود و همه در تلويزيون ديدهاند. مردم در بيرون شعار ميدادند که ملاقات اختصاصي ملغي بايد گردد. آقاي رجايي برگشت به طرف مردم، گفت: من براي کار شما دارم ميروم که مردم صلوات فرستادند،گفتم: الحمدلله امام آمدند، ما بلند شديم، ديديم امام نيامدند. اي داد و بيداد که يک تودهني محکمي امام به ما زد. امام چه شدند؟ گفتند امام رفتند اول جواب آن مردم را بدهند. بعد تشريف بياورند. حرف شان را که با ما زدند دوباره برگشتند و رفتند طرف مردم و با مردم خداحافظي کردند و رفتند.آقاي رجايي گفت: امام عجب درسي به ما دادند. يعني اصل کار آن جا و پيش مردم است.
آقاي رجايي بعد از بدبختيهايي که ما سر جريان بنيصدر کشيديم، به رياست جمهوري انتخاب شد. آقاي فرانسوا ميتران انتخاب آقاي رجايي به رياست جمهوري را تبريک گفت. آقاي رجايي هميشه ميگفت که فلاني، تو در مدرسه معلم انشا بودي و من معلم رياضي، بنابر اين مسائل منطقي با من و احساسي با تو. خيلي از اين متنها را من نوشتهام. آقاي رجايي از من خواست که جواب تبريک ميتران را نيز بنويسم. من هم نوشتم که بله شما به من تبريک گفتي و از آن طرف پاريس را کردهايد مرکز ثقل ضد انقلاب (زماني که منافقان آن جا بودند). نميدانم کسي که ميخواست اين را به فرانسه ترجمه کند نفهميد يا فهميد و شيطنت کرد، ما يک ثقل داريم به نام جهنم و اين که يک جوري ترجمه کرد که انگار ما پاريس را جهنم ضد انقلاب خواهيم کرد (يعني) تهديد و دخالت در امور خارجي، حالا اگر اينهم نبوده باشد، متني که من نوشتم متن غير ديپلماتيک بود.خارجيها يک مانوري روي آن مرکز ثقل و جهنم کردند که خيلي به ضرر ما تمام شد و پاسخ ما، اصلا با عرف ديپلماتيک نميخواند. از آن طرف هم ما مشتهاي مان را بلند کرديم و مرگ بر آمريکا، مرگ بر فرانسه گفتيم. براي اين که مسعود رجوي آن جاست. يک روز در دفترم نشسته بودم که آقاي رجايي فشاري روي شانه من داد. ديدم اي داد و بيداد، ما همين الان بايد با هم دعوا کنيم. نگاه کردم ديدم رنگش پريده است. گفت تو نمي داني چه کار کردي؟ گوشي امام از من کشيد که در عمرم، کسي اين جور با من برخورد نکرده بود. گفتم: مگر امام چه گفتند؟ سر چي؟ خدايا چه خلافي کردهايم؟ ما که تمام دل مان با امام و انقلاب است، چه شده؟ گفت: درباره آن اطلاعيه جواب ميتران.گفتم: بايد ميگفتي که نامه بد ترجمه شده است. ما مرکز ثقل نوشتيم. گفت: اصلا حرف سر اين نبوده، من هم فکر کردم همين است. امام به من گفتند: يک کسي به تو تبريک گفته است، تو به عنوان يک مسلمان بايد بگويي متشکرم. تو چه جوري ميزني تو دهان رئيس جمهور يک مملکت. ادبمان کجا رفته است؟
آقاي رجايي گفت: هر چه فکر ميکنم امام راست ميگويند، گفتم: امام خودشان ميگويند مرگ بر آمريکا... . حتما بايد پيش امام بروي توضيح بدهي.شهيد رجايي بعد ازملاقات با امام پيش من آمد و اين دفعه ديگر خوشحال،گفتم چي شد، گفت خدا ما را فداي امام بکند. ما اصلا بايد خودمان را با امام ميزان کنيم. من رفتم به اوگفتم آقا! مشاور فضول ما اين جوري ميگويد، گفتند: هم مشاور فضول تو درست ميگويد، هم کارشان غلط است . من يک آخوند هستم اين جا نشستهام حرف ميزنم. من چه کاره هستم؟ من در عالم اسلام براي مسلمانان بايد حرف بزنم و حرف ميزنم. ولي تو پست سياسي قبول کردي. تو رئيس جمهور مملکتي. رئيسجمهور مملکت بايد به عرف سياسي عمل کند. در عرف سياسي جواب ميدهي اماحق توهين که نداري. در حالي که اگر کسي به تو گفت تبريک عرض ميکنم هر کسي بوده باشد تو بايد بگويي متشکرم.
وقتي مسئله جاسوس خانه و پس دادن اعضاي سفارت (گروگانها) مطرح شد، من در دفتر نشسته بودم، آقاي رجايي آمدند. به وي گفتم اين چه جور آزاد کردن گروگانهاست؟ ما اين همه بها پرداختيم براي اين که اين جوري آزادشان کنيم؟ تازه چرا دولت؟ مگر دولت گروگان گرفته بود؟ آقاي رجايي گفت: پيش امام رفتيم خيلي حرفها به امام گفتيم. امام گفتند به همين شکل بايد آزاد شوند. گفتيم: آقا اين به نظر شما بازگشت از مواضع خودمان نيست؟ امام گفتند: ببين! آب يک انار را گرفتي، تفالهاش مانده، بيندازيد دور. گفتيم ديگران چه خواهند گفت؟ فرمودند هر چه بگويند.
ياد زماني افتادم که رجايي از پنجره اتاق من نگاه ميکرد چون مشرف به اتاق بني صدر بود. خدا ميداند آن جا هم من اشک اين مرد را ديدهام، هنوز به کسي نگفتهام. فقط به بهشتي گفتم من اشکش را ديدهام. گريه کرد گفت:من چه کار کنم از دست اين بنيصدر که نه تقوا دارد نه دين دارد نه راست ميگويد؟ گفتم رجايي! ببين اين مملکت امام زمان است، اگر ما سقوط کنيم ، يعني اين که ما هم باطل بودهايم. اگر امام بر حق است اين بنيصدر سقوط خواهد کرد.يک روزي ديدم اين بنيصدر مرتب به رجايي نامه مينويسد ، گفتم: من بايد جوابش را بدهم. رجايي گفت:تو جوابش را چه جوري ميخواهي بدهي؟ گفتم: من مينويسم تو امضا کن. او گفت: امام گفته است حرف نزنيد، گفتم: امام گفته است حرف نزنيد، نگفته است ننويسيد .گفت: امام گفته است آشوب نکنيد. حرف زدن همان نوشتن است ديگر.گفتم آقا من نامه مينويسم، مهر محرمانه ميکنم. پيش من يک نسخه و پيش او يک نسخه ميماند. ما پنجاه سال ديگر جواب تاريخ را چه جور بدهيم؟ همه ميگويند او در روزنامه انقلاب اسلامي نوشت ،کسي جوابش را نداد.ما پنجاه سال ديگرميگوييم: مردم ما جوابش را داديم و بنابر حرف امام آن را نگه داشتيم. رجايي گفت: بنيصدر اين را چاپ خواهد کرد. گفتم: اين مشکل خودش است. به هر حال نامهها را که بعدا مکاتبات شهيد رجايي شد نوشتيم و من کتابش کردم. زماني که احساس کردم بنيصدر ميخواهد سقوط کند و اعضاي انجمن اسلامي نخست وزيري خدمت امام رفتند، (احتمالا) امام وسط حرفهايشان يک حرف قشنگي زد، گفتند: يک کاري نکنيد که هر چه به هر که دادم ازش بگيرم. من شروع به خنديدن کردم.رجايي گفت: چه کار ميکني؟ خوشحالي؟ گفتم: امام بنيصدر را ساقط کردند. گفت:امام حرفي نزدند. گفتم تمام شد. بنيصدر ساقط شد. به هر حال از آن جا من شروع کردم به گردآوري اين نامهها که کتابش کنم. بعدها که بنيصدر سقوط کرد و کارش تمام شد رجايي گفت: من آرزو دارم اين کتاب را ببينم. کتاب يک روز بعد از شهادت رجايي منتشر شد.رجايي شهيد شد و کتاب را نديد. خدا امام را رحمت کند خيلي دوست داشتند بنيصدر آدم بشود و اين مملکت دچار آن بحران نشود. عزل يک رئيسجمهور کار آساني نبود.
در مورد طنز، من يک جمله چپلکي کار کردن دارم. ميدانيد امام نگارش شان با شفاهيشان فرق ميکرد. وقتي من در سال 1363 شروع کردم به طنزنويسي، دو،سه تا از برادران روحاني بعد از مدتي آمدند، گفتند که: گاهي يک جملاتي را تو مينويسي که يادآور حرف امام است. کلماتي هم که به کار ميبري مثل "لهذا، هکذا،فلذا،فلذاست " که اين را يک مقدار احتياط کن. من از طريق آقاي دعايي به احمدآقا پيغام دادم .احمد آقا گفت:ابدا چنين چيزي نيست. اگر بوده باشد هم، امام خوش شان ميآيد.من دست خطي از خانم طباطبايي دارم در باره اين که نظر امام در مورد گل آقا چيست. اين را به هيچ جا ندادم. هر چه گفتند که آقا اين را چاپ کن. گفتم:مگر ديوانهام اين را چاپ کنم؟ اين را نگه ميدارم.يک بار هم احمد آقا به من گفت: تو در خانه ما خيلي طرفدار داري. ضمن اين که همه پاسدارهاي بيت، گلآقا خوان هستند، خانم من هم از خوانندگان گل آقا است و دو کلمه حرف حسابت را ميآورد براي امام ميخواند.
من از سال 63 که در روزنامه اطلاعات دو کلمه حرف حساب را شروع کردم، هميشه هر ماهي يک بار، دو بار تلفن اختصاصي به آقاي دعايي مي کردم که اصرارم هم اين بود که دل پيرمرد را نرنجانده باشم. مي گفت: نه، سيد احمد مي گويد امام مي خواند، خيلي هم خوش شان مي آيد؛ مسئله اي ندارد. تا يک هفته اي مانده به آن تاريخ که من گفتم که آقاي دعايي من بعد از سال هاي سال مي خواهم بروم، حالا امام را ببينم. يک روز خانه بودم که دعايي گفت: فردا صبح تو را خدمت حضرت امام ميبرم. ما رفتيم صبحانهاي هم آنجا خورديم. سر ساعت معين امام آمدند. يکي دو تا از برادران روحاني نيز بودند. موقع بيرون آمدن گفتم: دعايي چه شد؟ من براي اين نيامده بودم. اگر قرار بود اين جوري بيايم که هر هفته ميتوانستم امام را ببينم . گفت: نه! داستان ما مانده است. يکي دو تا از روحانيون که احتمال ميدهم از طرف يکي از آقايان قم پيامي آورده بودند، حرفشان را زدند و رفتند. سپس من و آقاي دعايي رفتيم خدمت حضرت امام. دعايي معرفي کرد، گفت: آقا ايشان آقاي کيومرث صابري فومني هستند و معلم و هم چنين مشاور فرهنگي آقاي رجايي بودند تا سال 62 . الان هم مشاور فرهنگي در وزارت ارشاد هستند.وقتي آقاي دعايي با اين عناوين مرا معرفي ميکردند، امام سرشان را انداخته بودند پايين و بسيار قيافه خستهاي داشتند. خيلي خسته بودند. ما ديگر اصلا نميتوانستيم فکر کنيم که فقط هفت هشت ماه ديگر مهمان ما هستند. بعد آقاي دعايي برگشت. گفت که آقا ! چرا من خستهتان کنم. شماهم که به ما نگاه نمي کنيد. اصلا ايشان «گل آقا» است.تا گفت ايشان «گل آقا» است امام گفتند، تويي؟ آن وقت خنديدند و من گريهام گرفت. گفتم آقا! به جد شما من ضدانقلاب نيستم. من مريد شما هستم. گفتند که من ميدانم. گفتم به هر حال کار طنز است، سخت است. يک چيزي اگر من گفتم دل شما شکسته يا انقلاب لطمهاي خورده است، شما من را ببخشيد.گفتند نه! من چيزي نديدم. گفتم براي من دعا کنيد که از راه راست منحرف نشوم. ايشان گفتند من براي همه دعا ميکنم که از راه راست منحرف نشويم.آقاي دعايي گفت: آقا شما به گل آقاي ما سکه نمي دهيد؟ گفت: چرا. اشاره کرد، گويا آقاي توسلي بودند، يک کيسه فريزر آوردند. توي آن سکّه هاي يک قِراني بود. امام دست کردند، يک مشت سکه به من دادند. ايشان در کيسه را بستند، اما زد پشت دست شان، دوباره باز کردند، امام يک مشت ديگر سکه دادند، ايشان دوباره بستند، امام يک بار ديگر زد پشت دست شان، ايشان باز کردند، يک مشت ديگر سکه به من دادند.گفتند: امام 3 بار به کسي سکّه نمي دهد. من ديدم همه اش يک ريالي است. گفتم: قربان امام مان بروم. ما شاءا...! آن قدر ولخرج هستند که ورشکسته نشوند. ايشان خيلي به شدّت خنديدند. گفتم: آقا من فقط آمدم، دست شما را ببوسم . دست آقا را بوسيدم و ديدم حالا که راه مي دهند، پُر رويي کردم، محاسن آقا را بوسيدم. آمديم بيرون، ديگر من عرش را سير مي کردم....