800x600

مرگ در نظر ائمه

  درباره ((مرگ )) و حقيقت آن : ائمه معصوم عليهم السلام نظراتى داده و هر کدام براى فهم مردم و تقريب ذهن به نحوى ((مرگ )) را تعريف کرده اند.
به امام صادق گفتند که : ((مرگ )) را براى ما توصيف کن . فرمود: ((مرگ )) براى مؤ من بهترين بوى خوش است که آن را جلوى بينى خود برده و کشد. لذتى تمام برده و به دنبال آن به خواب مى رود و تمام درد و رنج و ناراحتى او از بين مى رود.

و براى کافر مانند مارگزيدگى و عقرب گزيدگى يا سخت تر از آن است .
بعضى مى گويند: ((مرگ )) براى کافر از بريدن بدن او با اره ، و قيچى کردن با مقراض ، و کوبيدن با سنگ ، و گذاشتن ميله وسط سنگ آسيا در چشم او و به گردش در آوردن ، سخت تر است .
هم چنين اميرالمؤ منين عليه السلام خواستند که : ((مرگ )) را براى ما توصيف کن . فرمود: ((مرگ )) چيزى است که به نعمت هاى جاويد، يا به عذاب هاى دائم بشارت مى دهد، يا چيزى مبهم و نامعلوم است . دوستان و مطيعان ما را به نعمت هاى جاويد و دشمنان و مخالفان ما را به عذاب دائم بشارت مى دهد، مرگى که مبهم و نامعلوم است . مربوط به مؤ منينى است که در گناه زياده روى کرده اند، شايد به شفاعت ما برسند و از عذاب نجات يابند و شايد شفاعت ما شامل حالشان نشود و به عذاب گرفتار آيند و عذاب از سيصد هزار سال کمتر نباشد.

از امام حسن مجتبى عليه السلام پرسيدند: ((مرگ )) چيست ؟ حقيقت آن پيش ما مجهول است . فرمود:
((مرگ )) براى مؤ منان بهترين سرور و خوشحالى است (مانند وقتى که ) انسان را از زندان تنگ و تاريک و کثيف به باغ هاى سبز و خرم منتقل کنند و براى کفار مانند آن است که آنها را از باغ هاى باصفا و پر درخت و نعمت به سوى آتش سوزان انتقال دهند.(26)
امام حسين عليه السلام در روز عاشورا به اصحاب خود فرمودند: ((مرگ )) مانند پل است که از يک طرف آن عبور کنيد و به طرف ديگر رويد که اين طرف پل ، ناراحتى و سختى و مشکلات فراوان باشد و آن طرف باغستان ها و کاخ ‌هاى مرفه و پرنعمت . آيا کدام از شما ناراحت است که از زندان تاريک و پر جانور به سوى قصرهاى عالى انتقال يابد.
((مرگ )) براى دشمنان ما، مانند کسى است که او را از قصرها به سوى زندان برند! همين طور جدم رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
((الدنيا سجن المؤ من و جنة الکافر و الموت جسر هؤ لاء)) (مؤ منان ) الى جناتهم ، و (کفار) الى جحيمهم ))
دنيا زندان مؤ من و بهشت کافر است و ((مرگ ))، پل مؤ منان و دوستان ما به سوى بهشتشان و پل کفار به سوى جهنمشان است  

مرگ چيست ؟

 يکى از مسايلى که هنوز براى عده زيادى از مردم جهان حل نشده و معنى آن روشن نگرديده است ، مسئله ((مرگ )) و حقيقت آن مى باشد. از اين جهت است که مردم از آن مى ترسند و از شنيدن نامش کراهت دارند. اما همه آنان مى خواهند بدانند که حقيقت مرگ چيست ؟
درباره حقيقت ((مرگ )) نظرات مختلفى وجود دارد بسيارى از دانشمندان براى روشن کردن آن ، مثالهاى گوناگونى زده اند. در آينده به چند نمونه از آنها اشاره مى کنيم :
به طور کلى معنى و حقيقت ((مرگ )) عبارت است از جدا شدن روح از بدن و بريده شدن علاقه آن دو از يکديگر، وقتى بين روح و بدن ارتباط و علاقه باشد انسان حيات دارد. اما وقتى اين ارتباط بريده شد و روح از بدن جدا گرديد ((مرگ )) حتمى است .
وقتى بين آن دو، ارتباط و علاقه باشد انسان حرکت مى کند، چشمش ‍ مى بيند، گوشش مى شنود، قلبش مى زند و دست و پايش حرکت مى کند و آن چه سبب اين کارها مى شود روح است ، در حقيقت همان روح است که همه چيز را به آن نسبت مى دهند و اعضا و جوارح ابزارى در خدمت او هستند. هنگامى که انسان مى گويد چشم ، گوش ، زبان ، دست و پاى من فلان کار را مى کنند در حقيقت مقصودش از (من ) روح است ؛ زيرا روح به وسيله چشم مى بيند، به وسيله گوش مى شنود، به وسيله زبان تکلم مى کند، به وسيله مغز درک مى نمايد، به وسيله پا حرکت مى کند و به وسيله دست کارهايى را انجام مى دهد. اگر اين وسائل نباشد روح به تنهايى نمى تواند کارى انجام دهد.
اما وقتى روح ، ارتباط و علاقه خود را با بدن قطع مى کند، آن بى حرکت مى شود و بايد دفن گردد و در قبر مى پوسد و از بين مى رود، ولى اين پوسيده شدن ، لطمه اى به روح او وارد نمى کند و روح همچنان باقى مى ماند و به صورت موجودى مستقل و اصيل به زندگى خود ادامه مى دهد. مثال هايى که براى حقيقت روح زده اند از اين قرار است .
1 - بعضى گفته اند: بدن و روح مانند کشتى و کشتيبان اند، جدايى ناخدا از کشتى ، ارتباط و علاقه او را از کشتى جدا مى سازد. با اين که حقيقت ناخدا غير از کشتى است نيرويى که کشتى را اداره مى کند و آن را از غرق شدن نجات مى دهد نيروى ناخداست . روح هم نسبت به بدن همان علاقه را دارد و در حقيقت روح ، بدن را رهبرى مى کند. (همانند ناخدا در رهبرى کردن کشتى ) و با جدا شدن روح ، بدن نابود مى شود.
2 - بعضى ديگر گفته اند: روح به منزله نورى است در تاريکى تن . بدن با اين نور از مجراى گوش مى شنود، از مجراى چشم مى بيند، از مجراى دهان و زبان مى گويد. همچنين حواس ديگر در بدن به برکت روح فعاليت دارند، هرگاه اين ارتباط و علاقه بريده شود نور از بدن قطع مى شود.
پس ، حقيقت مرگ عبارت از بيرون رفتن نور از اين محل و قرار گرفتن آن در جاى ديگر است و با رفتن روح ، بدن تاريک مى شود، چنانچه پيش از دميدن روح تاريک بوده است .
براى روشن شدن مطلب فرض کنيد: در کلبه اى که چندين سوراخ داشته باشد چراغى روشن نماييد، از اين سوراخ ‌ها نور و روشنى بيرون مى رود. اين چراغ روح کلبه است ! تا زمانى که در کلبه باشد، حيات دارد و نور از سوراخ ‌ها بيرون مى رود اما اگر چراغ را بيرون ببريد آن جا تاريک مى شود و در واقع مى ميرد. پس مرگ ، جابه جا کردن چراغ و بيرون بردن آن از بدن است .
3 - عده اى علاقه روح و بدن را به راننده و ماشين مثل زده اند، راننده ، روح و جان ماشين است و تا زمانى که راننده داخل آن باشد، ماشين روح دارد و حرکت مى کند. اما وقتى ماشينى کهنه و اوراق شد و ديگر قابل استفاده نبود راننده ، آن را ترک مى کند وقتى راننده آن را ترک نمود علاقه خود را از آن بريده است .
4 - بعضى علاقه روح و بدن را، به اتاقى مثل زده اند که شخصى سال ها داخل آن بوده است . در اين مدت شخص به اتاق علاقه پيدا کرده است . اما به مرور زمان و در اثر حوادث روزگار اتاق پوسيده و به خرابى مشرف مى شود. شخصى که در خانه ساکن است چون ديگر آن را قابل استفاده نمى بيند و مى ترسد که ناگهان بر سرش خراب شود علاقه خود را مى برد و از آن جا خارج مى شود.
جان قصد رحيل کرد گفتم که مرو 
گفتا چه کنم خانه فرو مى ريزد
از مثال هاى فوق مى فهميم که علاقه و ارتباط روح و بدن از باب حلول چيزى در چيز ديگرى و مخلوط شدن چيزى به چيزى نمى باشد؛ چرا که روح مجرد است ، خارج و داخل ندارد فقط علاقه به بدن دارد و مرگ قطع علاقه از آن است .
روى همين جهت بعضى از حکما گفته اند: روح مانند پوششى است که بدن را فراگرفته باشد. هم چنان که لباس دخول و خروج ندارد، روح هم دخول و خروج ندارد، بلکه گاهى به تن پوشيده و گاهى از آن کنده مى شود. بين اين دو اصلا سنخيتى نيست ((آفرين بر خدايى که دو موجود ناهماهنگ را به هم پيوسته است )).
5 - بوعلى سينا هم ، درباره حقيقت ((مرگ )) چنين اظهار نظر مى کند: ((مرگ )) جز اين نيست که روح و نفس آدمى آلات خود را که به کار گرفته است رها کند. (منظور از آلات ، همان اعضا و جوارح است که مجموع آنها را بدن مى نامند)، هم چنان که شخصى صنعت کار ابزار کار خود را ترک مى کند. روح وقتى از بدن خارج شد باقى خواهد ماند و راهى براى فنا و نابودى او نيست .
نيز مى گويد: حقيقت ((مرگ )) مفارقت روح از بدن است . اين مفارقت ، به معناى فساد و نابودى روح نيست . تنها چيزى که از اين مفارقت حاصل مى شود فساد ترکيب بدن و متلاشى شدن آن است . اما روح که همان ذات آدمى است هم چنان باقى مى ماند.خلاصه : با سپرى شدن عمر و فرا رسيدن ((مرگ ))، آن چه پايان مى پذيرد حيات بدن است اما روح باقى و برقرار مى ماند و پس از ((مرگ ))، به سراى ديگر منتقل مى شود و در اقامت گاهى جديد با شرايطى نوين به حيات خود ادامه خواهد داد.
از اين ملک روزى که دل بر کنم
 سراپرده در ملک ديگر زنم
 پس اين مملکت را نباشد زوال
 ز ملکى به ملکى بود انتقال

مرگ دريچه اى به عالم بقا

  گرچه نام مرگ ، براى بسيارى هول انگيز و وحشت ناک است ، ولى از نظر اسلام چهره ديگرى دارد؛ چرا که مرگ گذرگاهى است به جهان ديگر و در حقيقت ((تولد دوم )) به حساب مى آيد.
نوزاد هنگام تولد به شدت مى گريد. شايد گمان مى کند دارد از بين مى رود و نابود مى شود، در حالى که به جهانى بسيار وسيع تر از شکم مادر وارد مى گردد.
به عبارت ديگر: در نظر پيروان مکتب انبياء زندگى مردم در دنيا، همانند زندگى جنين در شکم مادر است !؟ مرگ آدمى هم به منزله ولادت دوم مى باشد
دوران زندگى جنين در رحم مادر، موقت و زندگى انسان نيز در دنيا موقت است . جنين با تولد از مادر، محيط محدود رحم را ترک مى کند و به محيط وسيع دنيا قدم مى گذارد. جفتش را که در رحم با او همراه بود از وى جدا مى کنند و به خاک مى سپارند و خودش به زندگى ادامه مى دهد.
انسان نيز با مردن ، از تنگناى رحم دنيا بيرون مى رود، بدنش را که به منزله جفت او است به قبر مى سپارند. در آن جا بدن متلاشى مى گردد و روحش ‍ به عالم وسيع تر و عالى ترى انتقال مى يابد.
قبل از تولد جنين ، قابله اى مهربان و خويشانى با محبت ، به انتظار ورود کودک نشسته اند که به محض خروج از ((رحم )) مادر، او را گرفته و با مدارا شستشو دهند. در ميان لفافه اى نرم و لطيف پيچيده و در آغوش پر مهر خود بخوابانند.
همين طور قبل از مردن انسان ، غسال و خويشان با مهر و محبت ، به انتظار خروج او از رحم دنيا نشسته اند که به مجرد خروج ، او را گرفته و با مدارا شستشو دهند و در پارچه و لفافه اى سفيد و تميز پيچيده و در آغوش قبر بخوابانند.
طفل ، قبل از تولد نمى داند ((ولادت )) يعنى چه ؟ با متولد شدن چه مى شود و سر از چه عالمى در مى آورد؟ با چه اوضاع و احوال و اشخاصى روبه رو مى گردد؟ روى دست چه افرادى قرار مى گيرد، افرادى با مهر و محبت يا افرادى با خشم و غضب . قبل از مردن ، انسان نمى داند ((مرگ )) يعنى چه ؟ بعد از مرگ چه مى شود؟ سر از چه عالمى در مى آورد؟ با چه اشخاصى رو به رو مى گردد؟ در اختيار چه فرشتگانى قرار مى گيرد. فرشتگان رحمت و يا فرشتگان غضب ؟

مرگ نابودى است ؟

 آيا مرگ نيستى و نابودى ، فنا و انهدام ، تمام شدن و از بين رفتن است ؟ يا تحول و تغيير انتقال از جايى به جايى و از جهانى به جهان ديگر مى باشد؟
اين پرسش ، همواره براى بشر مطرح بوده و هست و خواهد بود که هر کسى مايل است پاسخ آن را بيابد و بايد به پاسخى که ديگران داده اند، ايمان و اعتقاد پيدا کند.
در اين باره چهار جواب وجود دارد: اجمالا به آنها اشاره مى شود.
1 - عده اى قائل اند: مرگ ، از بين رفتن و نابود شدن است ، حشر و نشر و حساب و کتابى بعد از آن نيست ، عاقبتى براى کارهاى خوب و بد وجود ندارد. آنها چنين فکر مى کنند که : مرگ انسان مانند مرگ حيوانات و گياهان و درختان است که بعد از مردن و خشک شدن براى هميشه از بين مى روند.
2 - بعضى ديگر چنين مى گويند: انسان وقتى مرد از بين مى رود و حساب و کتابى براى او در کار نيست ، ثواب و عقابى در قبر نخواهد داشت ، اما در قيامت زنده مى شود و در قبال اعمال نيک و بد پاداش و عقاب مى بيند.
3 - طايفه سوم مى گويند: انسان بعد از مرگ جسمش خاک مى شود، از بين مى رود و ديگر زنده نمى شود، اما روحش باقى مى ماند، پاداش و جزا مى گيرد و عذاب و عقاب مى شود. اين سه جواب باطل است و اعتمادى به آنها نيست .
4 - جواب چهارم : که درست و حق است و آيات و روايات هم مويد آن مى باشند اين که : مردن : نابود شدن نيست بلکه تحول ، تغيير و انتقال از جايى به جايى و از جهانى به جهانى ديگر است . مى گويند: مرگ فنا و عدم نيست ، بلکه رفتن از نشئه اى به نشئه ديگر است .
همانگونه که چشم به جهان گشودن را ((تولد)) مى ناميم ، به انتقال از اين دنيا به عالم ديگر ((مرگ )) مى گوييم . تولد و مرگ از اين نظر هيچ تفاوتى با هم ندارند. هر دو، انتقال از مرتبه ناقص به مرتبه کامل تر است . اين انتقال براى هر موجودى ، از جمله انسان ، لحظه به لحظه پيدا مى شود.
حيات انسان در اين مرگ و انتقال ، رو به کمال ست . يعنى ، از اين حرکت و انتقال نقص و ضررى به او نمى رسد و چيزى از او کم و کاسته نمى شود، بله اين حرکت و انتقال (تولد و مرگ ) مرتبا تکامل و ترقى پيدا مى کند.
به عبارت ديگر: مرگ انسان مانند تولد طفل است . دنيا با تمام وسعت و زيباييش ، با تمام حسن و جمالش در حقيقت نسبت به عالم آخرت ، هم چون شکم مادر نسبت به دنيا است . اما همان گونه که تا طفل پا به جهان نگذاشته از واقعيت جهان خارج آگاه نمى شود، غالبا انسان نيز تا هنگام مرگ با عالم آخرت بيگانه است .
پيامبر اسلام (ص ) در اين باره مى فرمايد: شما براى نابودى آفريده نشده ايد! بلکه براى اين آفريده شده ايد که هميشه باقى باشيد. نهايت آن که همواره از مرحله اى به مرحله ديگر در حال انتقال و تکامل خواهيد بود. 

 

مرگ به دست کيست ؟)

   درباره اين که مرگ به دست کيست و چه کسى يا چه کسانى جان هاى انسان ها را مى گيرند؟ مطالبى را بيان مى کنم . قرآن مجيد، مرگ و گرفتن جان ها را به سه طايفه نسبت مى دهد و مسئوليت آن را با سه کس ‍ مى داند.
1 - مسئوليت آن با خداست . او جان مخلوقات را مى گيرد. قرآن در اين باره مى فرمايد:
الله يتوفى الانفس حين موتها

((خداوند جان (مخلوقات را) به هنگام مرگ مى گيرد)).
2 - نسبت مرگ با ملک الموت است . قرآن در اين باره مى فرمايد:
قل يتوفاکم ملک الموت الذى و کل بکم 
(اى پيامبر به مردم ) ((بگو: ملک الموت ماءمور (گرفتن جان شماست ) و روح شما را مى گيرد، سپس به سوى پروردگارتان باز مى گرديد)).
3 - نسبت آن را به ملائکه داده است . در يک جا مى فرمايد:
الذين تتوفاهم الملائکة طيبين

(پرهيزکاران ) ((کسانى هستند که فرشتگان جانشان را مى ستانند در حالى که طيب و پاکيزه اند از همه بدى ها و زشتى ها)).
در جاى ديگر مى فرمايد:
الذين تتو فاهم الملائکة ظالمى انفسهم
(کافران ) ((کسانى هستند که فرشتگان جانشان را مى گيرند در حالى که بر خويشتن ستم کرده اند)).
چگونه مى شود که مرگ را گاهى به خدا و گاهى به ملک الموت و گاهى به ملائکه نسبت مى دهند؟ آيا همه آنها با کمک همديگر جان مخلوقات را مى گيرند؟ يا هر کدام جان افراد مخصوصى را مى گيرند. در اين باره نظرياتى وجود دارد. از جمله :
1 - قبض روح افراد به حسب رتبه و مقام آنان است . جان افراد کافر و مشرک ، جنايت کار و خيانت کاران ، بى دين ، و بدکاران را ملائکه مى گيرند و روح مؤ منان و زاهدان ، علما و صالحان را ملک الموت و روح دوستان و مقربان الهى را خدا مى گيرد.
2 - از امام صادق عليه السلام درباره گرفتن جان افراد سئوال شد: با توجه به اين که در يک زمان ، بسيارى از مردم در اطراف جهان از دنيا مى روند که شمارش آنها را جز خدا نداند، اگر تنها ملک الموت قبض روح مى کند با آيات ياد شده چگونه ممکن است ؟
فرمود: خداوند براى ملک الموت دستياران و کمک کارانى از فرشتگان را قرار داده است که آنها جانها را از طرف ملک الموت مى گيرند، ملک الموت هم علاوه بر جان هايى که خود گرفته است جانهاى ديگرى که ملائکه گرفته اند را نيز مى گيرد و همه آنها را خداوند متعال از ملک الموت مى گيرد و به سوى خود مى برد. آيات ذکر شده منافات با هم ندارند؛ زيرا ملک الموت و ملائکه همه فرمان برداران حق و مجريان دستورات او هستند.
اين قضيه درست مانند وزير کشور و استاندار و فرمانداران اوست . وزير کشور استاندارى را به نمايندگى از جانب خود انتخاب مى کند و استاندار هم فرماندارانى را براى اجراى دستورات و انجام کارها و نيازها ماءموريت مى دهد و آنان را به نقاط مختلف مى فرستد.
3 - در اخبار آمده است : ملک الموت ما بين زمين و آسمان قرار دارد، اعوان و انصارش روح انسان ها را از جاى خودشان مى گيرند تا وقتى به گلوى آنان رسيد. در اين هنگام ملک الموت روح ها را مى گيرد و از بدن ها خارج مى کند و به سوى خدا مى برد.
در اين اخبار مى گويد: اول ملائکه جانها را مى گيرند و تا گلو مى رسانند بعد ملک الموت آنان را از بدن خارج مى کند که هر دو در گرفتن روح دخالت دارند.
4 - نقل شده است : براى ملک الموت حربه و سلاحى است که بزرگى آن ، از مغرب تا مشرق مى باشد و او بر تمام جهان احاطه دارد و همه مردم را مى تواند در يک لحظه مشاهده کند. هيچ خانه اى نيست مگر آن که ملک الموت روزى دو مرتبه با اهل آن ديدار مى کند. وقتى ديد انسانى مرگش ‍ نزديک شده است ، با آن سلاحى که در دست دارد بر سر او مى زند و مى گويد: (به هوش باش ) الان لشکرهاى مرگ به ديدن تو مى آيند.
در اين حديث مى گويد: اول ملک الموت با ضربه بر سر انسان مى زند و بعد ملائکه براى قبض روح او آماده مى شوند.
5 - عده اى گفته اند: آن کس قادر بر مرگ انسان است خداوند متعال مى باشد که شريک و ياورى ندارد. او قبض روح افراد را به ملک الموت واگذار کرده است به طورى که او قدرت ندارد روحى را جلوتر يا عقب تر قبض کند. ملک الموت دستياران و کمک کارانى دارد که آنها جانها را از جاى خود بيرون مى کشند تا به گلو رسد و ملک الموت آنها را از جسد بيرون مى آورد.

مرگ شکننده لذت ها

  به ياد مرگ و سراى بعد از آن (عالم برزخ و قيامت ) بودن ، بهترين موعظه و سازنده ترين اندرز براى هر انسان است و توجه داشتن به آن ، اثر عميقى در شکستن شهوات و پايان دادن به آرزوهاى دور و زدودن زنگار از آئينه دل دارد. غفلت نمودن از مرگ ، انسان را به پستى ، بى باکى ، بى دينى و بى غيرتى مى کشاند، قلب را مى ميراند و او را از هر حيوانى گمراه تر و فرومايه تر مى کند.
در روايات از معصوم عليهم السلام وارد شده : انسان زيرک و مؤ من کسانى است که دائما به ياد مرگ باشد و هيچ وقت از آن غفلت نکند. به چند روايت توجه کنيم .
1 - از حضرت رسول صلى الله عليه و آله سئوال کردند: زيرک ترين مؤ منان چه کسانى هستند؟ فرمود: کسى که بيشتر به ياد مرگ بوده و خود را براى آن آماده کند.2

 - نيز از آن حضرت سئوال کردند: زاهدترين مردم کيست ؟ فرمود: کسى که قبر و عذاب هاى آن را از ياد نبرد، فريب زينت هاى دنيا را نخورد، سراى جاودان را بر اين دنياى زودگذر برگزيند، فردا را از عمر خود حساب نکند و خود را آماده مرگ نمايد.

3 - هم چنين فرمود: زياد به فکر نابودکننده لذت ها باشيد. عرض شد: يا رسول الله ! آن چيست ؟ در پاسخ فرمود: مرگ است . آن کسى که به حقيقت ، از مرگ ياد مى کند در وسعت و گشايش زندگى باشد، غرورش ‍ برطرف شود، دنيا بروى تنگ گردد، اگر در مضيقه و سختى باشد با ياد مرگ ، از فشار فکرى رهايى يابد و دنيا در نظرش وسيع و گسترده شود.
4 - از امام صادق عليه السلام در اين باره نقل شده : به ياد مرگ بودن ، خواهش ها و هوس هاى نفسانى و شهوتهاى سرکش را در درون آدمى ، مى ميراند و ريشه هاى غفلت را از دل مى کند، قلب و دل را به وعده هاى الهى نيرو مى بخشد، طبع و خوى بندگى را در نهاد انسان نرمى مى دهد و لطافت مى آفريند، نشانه هاى هواپرستى و رنگ و رنگارهاى دل باختگى به دنيا را در هم مى شکند، شعله هاى حرص و طمع را خاموش مى کند، دنيا را در نظر انسان پست و کوچک مى گرداند. اين است معنى سخن پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله که فرمود: ((يک ساعت فکر کردن از هفتاد سال عبادت بهتر است .))

به فکر مرگ بودن ، انسان را از گناه باز مى دارد، او را به سوى کارهاى نيک فرا مى خواند، ايمان را در دل مى آفريند، به زندگى و حيات انسان معنى و جهت مى دهد.
خير و خوشبختى براى آن کسى است که ملائکه هنگام آمدن مرگ او را تکريم و احترام کنند و به شايستگى بدرقه نمايند.
خداوند متعال ، ((مرگ )) و حيات را در چند جاى قرآن فقط به خود نسبت مى دهد. در يک جاى آن فرموده :
له ملک السموات و الارض لا الله الا هو يحيى و يميت

((خداوندى که حکومت آسمان ها و زمين از آن او است ، خداوندى که معبودى شايسته پرستش جز او وجود ندارد، خداوند، زنده مى کند و مى ميراند و نظام حيات و مرگ به فرمان او است )).
در آيه ديگر مى فرمايد:
و الله يحيى و يميت و الله تعلمون بصير

((خداوند، زنده مى کند و مى ميراند (و بهر حال مرگ و حيات به دست او است .) و خداوند، از همه اعمال بندگان با خبر است )).
فقط در يکى از آيات به علت مرگ و حيات انسان اشاره کوتاهى مى کند. آن جا که مى فرمايد:
الذى خلق الموت والحياة ليبلوکم ايکم احسن عملا و هو العزيز الغفور

(( (خداوند) آن کسى است که مرگ و حيات را آفريد تا شما را بيازمايد که کدام يک بهتر عمل مى کند و او عزيز و غفور است .))
در آيه ، نخست آفرينش مرگ و حيات را به عنوان نشانه قدرت بى پايانش ‍ معرفى مى کند. سپس مى فرمايد:
هدف از اين آفرينش ، حسن عمل است . آزمايشى که به عنوان انسان ها و هدايت به سوى قرب پروردگار خواهد بود.
ثانيا، دنيا را به عنوان يک ميدان آزمايش معرفى کرده است ، ميدانى براى آزمايش ((بهترين افراد از نظر عمل )) و طبعا کارت (عمل بهتر و خالص تر، زهد فزون تر، عقل و خرد کامل تر، خداترسى قوى تر، عمل کرد بيشتر به اوامر و نواهى خدا، بيشتر به ياد و آماده مرگ بودن و تهيه زاد و توشه براى مسافرت به سوى آخرت که همه اين ها از مصاديق حسن عمل است .)