ابالفضلم
ابالفضلم چرا اینگونه هستی
علمدارم چرا از پا نشستی
شکایت دارم از تو ای برادر
چرا پشت برادر را شکستی
درون علقمه مهتاب گشتی
میان معرکه بی تاب گشتی
زمانی که به مشکت تیر غم خورد
همان دم از خجالت آب گشتی
ز جا برخیز عبّاس علمدار
برادر جان علم را باز بردار
برای دل خوشیّم ای ابالفضل
صدایم کن برای آخرین بار
تو بیعت با خدا کردی و رفتی
تو زهرا را صدا کردی و رفتی
امید خیمه هایم ، باوفایم
مرا تنها رها کردی و رفتی
تو را باید همین جا جا گذارم
و باید بر دل خود پا گذارم
تو را باید همین جا غرق در خون
کنار علقمه تنها گذارم
شاعر : وحید محمدی
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 19:53 توسط VEM
|
به VEM خوش آمدید: