تحریف در عقاید یهودیان و علت آن يهوديان با انديشههاى بىبنيان و موهوم، خود را قوم برگزيدهى خداوند مى دانستند و از پذيرش نبوت حضرت عيسى(عليه السلام) و پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)امتناع مىورزيدند و با عناد و لجاجت، به صفآرايى در برابر پيامبر الهى مىپرداختند; همچنين انديشهى نژادپرستانه و ادعاى بقا و اختصاص دين در آيين حضرت موسى(عليه السلام) را به كتاب مقدس خود نسبت مىدادند و براى تأييد تفكر باطل خويش به قسمتهايى از عهد عتيق تمسك مى جستند. «كتاب مقدس» شامل شصت و شش كتاب جداگانه است كه بيش از سى نفر، به سه زبان مختلف عبرى، آرامى و يونانى و در مدت حدود 1600 سال آن را نوشته اند. اين كتاب به دو بخش عمده «عهد عتيق» و «عهد جديد» تقسيم مىشود و يهود فقط بخش عهد عتيق را كه مشتمل بر 39 كتاب است، كتاب مقدس خود مىداند.   در اين كه مؤلف كتابهاى عهد عتيق چه كسانى هستند و آيا اين كتابها وحى الهىاند، يا منشأ انسانى دارند، سه رويكرد كلى وجود دارد: اول: يهوديان و بيشتر مسيحيان معتقدند، «تورات» كه عهد عتيق با آن آغاز مىشود، منشأ وحيانى دارد و وحى الهى در آن مكتوب است و حتى گاهى پا را فراتر نهاده و كل عهد عتيق را وحى الهى مىدانند; چنان كه نويسندهاى يهودى مىنويسد: اسفار پنج گانهى تورات موسى، گفتههاى پيامبران و ساير نوشتههاى مقدس، كلمات خداوند هستند كه به موسى و ساير مردان خدايى كه پس از وى ظهور كردند، الهام شدهاند. هر يك از كلمات كتاب مقدس به تنهايى مقدس است. سوفريم (كاتبان) با نهايت دقت از كتاب مقدس نگهدارى مىكردند تا هيچ گونه تغييرى در كلمات آن راه نيابد... . و شخصى چون گوردن ليندسى در كتاب چرا كتاب مقدس كلام خداست با ذكر ادله اى متعدد مى كوشد تا وحى بودن كل كتاب مقدس را اثبات كند.اين رويكرد وجود وحى و اديان آسمانى را مىپذيرد، ولى با اصرار بر صحت همهى كتاب مقدس، خود مجبور به پذيرش امورى غيرواقعى و مخالف با عقل مىشود و ناخواسته در دام تناقض خودساخته گرفتار مى آيد. دوم: گروهى از دانشمندان غربى معتقدند كه تورات نوشتهى حضرت موسى نيست و ساير كتابهاى عهد عتيق نيز، تأليف افرادى كه به آنها نسبت داده مىشوند، نيستند و ممكن نيست وحى و كلام الهى باشند. همهى آنها يك سلسله سنتهاى شفاهى قوم يهودند كه بعدها برخى افراد ناشناس آن را گردآورى و مكتوب كردند.قبل از آغاز دورهى رنسانس يكى از علماى يهود به نام ابن عزرا (1089 ـ 1164 م) وحيانى بودن كتاب مقدس را مورد ترديد قرار داده بود، ولى با آغاز رنسانس، اولين نقد رسمى را اسپينوزا (1632 ـ 1677 م) مطرح ساخت و اعلام داشت كه «نويسندگانِ كتابهاى عهد عتيق افرادى نيستند كه در ديد سنتى به آنها منسوباند.» و به همين خاطر از سوى بزرگان يهود تكفير و از جامعهى يهود اخراج شد . محققين بعدى كار اسپينوزا را ادامه دادند و به اين نتيجه رسيدند كه تورات منشأ ومنبع واحدى ندارد و از «چهار منبع كه آنها را «يهوهاى»، «الوهيمى»، «تثنيهاى» و «كاهنى» مىنامند، پس از اسارت بابلى و در دورهى كاهنان (يعنى 500 سال قبل از ميلاد) تأليف شده است».اين رويكرد هر چند بر شواهد تاريخى استناد مىكند، ولى با اصرار بيش از حد بر نفى ماوراء الطبيعه و منشأ وحيانى دين، چشم خود را بر پارهاى از حقايق مىبندد و با يافتن ضعف در يك كتاب و يك دين، به نفى همهى اديان و آموزههاى آنها مىپردازد. سوم: از ديدگاه اسلام، هر دو رويكرد فوق كه در ميان يهوديان كنونى رايجاند، راه افراط و تفريط را پيمودهاند. اين ديدگاه نه همانند رويكرد اول تمام عهد عتيق موجود را وحى الهى و نه همانند رويكرد دوم آن را به طور كلى جدا از وحى مىشمرد و به انكار وحى بر انبياى بنىاسراييل مىپردازد; بلكه نظريه جداگانه اى را مطرح مىكند كه واقعيتها و اسناد تاريخى نيز آن را اثبات مىكنند. براى دستيابى به ديدگاه اسلام، بايد چندين مسأله مورد توجه قرار گيرد: الف) بررسى آيات قرآنى نشان مىدهد كه كتابهاى متعددى بر حضرت موسى(عليه السلام) و بنى اسراييل نازل شده است كه به ترتيب به آنها اشاره مى شود: 1. الواح: اولين مجموعهاى كه وحى الهى بر آن مكتوب و بر حضرت موسى(عليه السلام) نازل شد الواح ناميده مىشود. يهوديان معتقدند كه حضرت موسى اوامر الهى را در دو لوحِ ثبت شده آورد; ولى در قرآن و احاديث از لفظ «الواح» استفاده شده است كه نشان مىدهد وحى الهى بربيش از دو لوح ثبت و بر حضرت موسى نازل شده است; چنان كه خداوند مى فرمايد: و براى او در الواح اندرزى از هر موضوعى نوشتيم و بيانى از هر چيز كرديم... (اعراف: 145). در قرآن گاهى از اين الواح تعبير به صحف مى شود; (نجم: 36 و اعلى: 19 ) بنابراين صحف موسى(عليه السلام) همان الواح است و اين يگانگى صحف و الواح از نص احاديث به دست مىآيد. چنان كه امام صادق(عليه السلام) مى فرمايد: صحف موسى (عليه السلام) همان الواح هستند. 2. كتاب: بيش از 14 آيه در قرآن، بر انزال «كتاب» بر حضرت موسى(عليه السلام) دلالت مى كنند; به عنوان نمونه در سورهى بقره چنين ذكر شده است: و هنگامى را كه به موسى كتاب و وسيلهى تشخيص (حق از باطل) را داديم، تا هدايت شويد (بقره: 53 و ر.ك: هود: 110 و قصص: 43). گويا در آن دوره هم عدهاى نزول كتاب بر حضرت موسى(عليه السلام) را انكار مىكردند كه قرآن در جواب آنها مى گويد: آنها خدا را درست نشناختند كه گفتند «خدا، هيچ چيز بر هيچ انسانى نفرستاده است.» بگو: «چه كسى كتابى راكه موسى آورد، نازل كرد...»(انعام: 91). حدود هيجده بار نام تورات در قرآن تكرار شده كه همگى بر انزال اين كتاب بر بنىاسراييل دلالت مىكنند; چنان كه خداوند مىفرمايد: ما تورات را نازل كرديم، در حالى كه در آن هدايت و نور بود و پيامبران، كه در برابر فرمان خدا تسليم بودند، با آن براى يهود حكم مىكردند و هم چنين علما و دانشمندان به اين كتاب، كه به آنها سپرده شده بود و بر آن گواه بودند، داورى مىنمودند... . (مائده: 43 و 44; و نيز ر.ك: آل عمران: 3، 48، 50، 65 و 93) ب) مسألهى دوم كه در اين قسمت بايد مورد بررسى قرار گيرد، تحريفاتى است كه بر مجموعههاى فوق داخل شده است. طبق آيات قرآنى، قوم بنىاسراييل و يهوديان نتوانستند و نخواستند وحى الهى را حفظ كنند و با ايجاد تحريف و تغيير در آن، نه تنها خود گمراه شدند، بلكه سعى كردند ديگران را نيز به انحراف بكشند. از ديدگاه قرآن، يهوديان از چند جهت به تحريف كتاب و وحى الهى پرداخته اند: 1. فراموش كردن وحى الهى بنىاسراييل، به دليل گناهان و نافرمانىهايى كه انجام مىدادند، قسمتهايى از وحى الهى را فراموش كردند; در قرآن به اين مطلب اشاره مىشود كه به خاطر پيمانشكنى آنها (بنىاسراييل) را از رحمت خويش دور ساختيم و دلهاى آنان را سخت و سنگين نموديم، سخنان (خدا) را از موردش تحريف مىكنند و بخشى از آن چه به آنها گوشزد شده بود را فراموش كردند... (مائده: 13) 2. جعل كردن وحى يهود، علاوه بر فراموش كردن قسمتهايى از وحى الهى، دست به جعل زده و براى رسيدن به مقاصد مادى و دنيوى، ساختههاى خود را وحى الهى قلمداد مى كردند: پس واى بر آنها كه كتاب را با دست خود مى نويسند، سپس مى گويند: «اين از طرف خداست» تا آن را به بهاى كمى بفروشند، پس واى بر آنها از آنچه با دست خود نوشتند و واى بر آنان از آنچه از اين راه به دست مىآورند(بقره: 79)يهوديان به اقتضاى شرايط و احوال، هر گاه از حذف قسمتهايى از وحى الهى ناتوان مىشدند و همچنين از نوشتن خواستههاى نفسانى خود در كتاب، عاجز مىماندند، به هنگام تلاوت كتاب، مطالب غيروحيانى را همانند وحى تلاوت و به عنوان وحى بر مردم ابلاغ مىكردند: در ميان آنها (يهود) كسانى هستند كه به هنگام تلاوت كتاب، زبان خود را چنان مىگردانند كه گمان كنيد از كتاب است، در حالى كه از كتاب نيست و مى گويند: «آن از طرف خداست»، با اين كه از طرف خدا نيست و به خدا دروغ مىبندند، در حالى كه مىدانند.( آل عمران: 78)   3. تغيير دادن معناى كلمات طريق ديگر تحريف وحى الهى، تغيير معنا و تفسير به رأى كردن فرمانهاى الهى است. يهوديان علاوه برحذف قسمتهايى از وحى الهى و افزودن برخى مطالب ساختگى، با تفسير به رأى كردن وحى، هر چند الفاظ آن را به ظاهر نگه مىداشتند، معانى كلمات را تغيير مىدادند. خداوند مىفرمايد: (... يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ...); (مائده: 13) كلمات را از موردش تحريف مى كنند.... 4. مخفى كردن وحى الهى با وجود تغييرات و تحريفاتى كه يهود در كتابهاى آسمانى انجام داده بودند، باز بشارتهاى انبياى گذشته در مورد ظهور پيامبر اسلام، در آن كتابها باقى مانده بود و آنان تمام اوصاف پيامبر(صلى الله عليه وآله) را مىشناختند; چنان كه در سورهى بقره آمده است: كسانى كه كتاب آسمانى به آنان دادهايم او (پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)) را همچون فرزندان خود مىشناسند; (ولى) جمعى از آنان، حق را آگاهانه كتمان مىكنند.( بقره: 146) اين كتمان حقيقت به دليل تعارض دين اسلام با منافع دنيوى يهود بود; چرا كه آنان گمان مىكردند با آمدن پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)يهوديان مالكان بىقيد و شرط جهان خواهند شد; ولى بعد از ظهور دين اسلام دريافتند كه اين دين تنها به دنبال احقاق حق و گسترش عدالت است و هيچ امتياز و برترى براى افراد و اقوام خاص قايل نيست. به همين خاطر به مبارزه با اسلام پرداختند و قسمتهايى از وحى الهى را كه در كتابهاى آنان باقى مانده بود و به نفع اسلام و مسلمين بود، مخفى كردند. چنان كه قرآن كريم مىفرمايد:اى اهل كتاب، پيامبر ما ـ كه بسيارى از حقايق كتاب آسمانى را كه شما كتمان مىكرديد، روشن مىسازد ـ به سوى شما آمد....(مائده: 15). بنابراين، از ديدگاه اسلام، وحى الهى در قالب چند مجموعه و كتاب بر بنىاسراييل و يهوديان نازل شده بود، ولى آنان آنها را تحريف كردند و از بين بردند و كتابهايى كه امروزه به عنوان كتاب آسمانى در دست دارند، وحى الهى نيست. آنان در اين كتابها كارهاى ناروايى را به انبيا نسبت مىدهند و ارتكاب هر گناه و معصيتى را براى آنان روا مىدارند و از سوى ديگر ادعا مىكنند كه اين اشخاصِ گناهكار حاملان وحى الهى هستند، غافل از اين كه شخص گناهكار نمىتواند واسطهى بين انسان و خداوند باشد و تنها اشخاص معصوم مىتوانند به عنوان پيامبر، وثوق و اطمينان مردم را جلب و آنها را به راه راست هدايت كنند. مجله ‏صباح>شماره 9و10 مقاله : نظر اسلام در مورد كتاب مقدس يهود چيست؟ نوشته : رسول رضوى منابع مقاله: گوردن ليندسى، چرا كتاب مقدس كلام خداست، ترج   صفات و ویژگیهای یهودیان در طول تاریخ گوستاولوبون فرانسوي مي گويد:ما اگر بخواهيم صفات يهود را در چند كلمه خلاصه كنيم بايد بگوييم:يهود مانند انسان هائي هستند كه تازه از جنگل وارد شهر شده اند و هميشه از صفات انساني بي بهره بودهاند چرا كه همچون پست ترين مردم روي زمين زندگي مي كنند. بني اسرائيل هميشه مردمي وحشي . سفاك و بي غيرت بوده حتي در زماني كه خود انها بر كشورها حكومت ميكردند .باز هم از سفاكي خود دست بر نداشته اند بي پروا وارد جنگ شده و چون از پاي در مي امدند به يك مشت خيلات غير انساني و بي اساس پناه ميبردند .خلاصه انكه هيچ فرقي ميان يهود و حيوانات نمي توان گذاشت. برجسته ترين صفات يهود چنان چه قران بيان مي كند از قرار ذيل است: 1-قساوت و توحش: چنان چه خداوند متعال ميفرمايد:« ثم قست قلوبكم من بعد ذلك كالحجارهاو اشدقسوهو ان من الحجاره لما يتفجر منه الانهار و ان منها لما يشقق فيخرج منه الماء و ان منها يهط من خشيه الله و ما الله بغافل عما تعملون» پس با اين معجزه بزرگ باز چنان سخت دل شدند كه دلهايشان چون سنگ يا سخت تر از ان شد چه انكه از پاره سنگها نهرها بجوشد و برخي ديگر از سنگها بشكافد و باز ابي از ان بيرون ايد و پاره اي از ترس خدا فرو ايد (اي سنگدلان بترسيد كه)شما از كردار شما غافل نيست(سوره بقره ايه 74). « فبما نقضهم ميثاقهم لعناهم و جعلنا قلوبهم قاسيه يحرفون الكلم عن مواضعه و نسوا حظا مما ذكروا به ولا تزال تطلع علي خائنه منهم الا قليلا منهم» پس چون بني اسرائيل پيمان شكستند انان را لعنت كرديم و دلهايشان را سخت گردانديم (كه موعظه در انها اثر نكرد)كلمات خدا را از جاي خود تغيير ميدادند و از بهر ان كلمات را به انها داده شددر تورات نصيب بزرگي را از دست دادند و دائم بر خيانت كاري و نادرستي ان قوم مطلع مي شوي جز قليلي از انها كه با ايمان و نيكوكارند(مائده ايه 13). قساوت قلب و سنگدلي انها را تاريخ در تمام اعصار و قرون خود روشن كرده است.البته اين قساوت قلب براي يهود تازگي ندارد و حتي در همين جنگ اخير (1967 م)مسلمانان و اسرائيل هنگامي كه انها بر بيت المقدس پيروز شدند به يكي از قريه هاي نزديك شهر حمله برده و مردم بي دفاع و بي گناه از ترس به مسجد پناه بردند . ولي يهد مگر مسجد مي فهمد ؟ وقتي همه مردم وارد مسجد شدند هليكوپترها بر فراز مسجد به پرواز در امده و دها نفر از مردم بي گناه را با مواد منفجره به خون خود اغشته نموده و اتش زدند. 2-كشتن انبياء الله: قران مجيد در اين باره مي فرمايد: « و لقد اتينا موسي الكتاب و قفينا من بعده بالرسل و اتينا عسي ابن مريم البينات و ايدناه بروح اللقدس افكلما جائكم رسول بما لا تهوي انفسكم استكبرتم كذبتم و فريقا تقتلون» و ما به موسي تورات را عطا كرديم و از پي او پيغمبران را فرستاديم و عيسي پسر مريم (ع) را به ادله روشن حجتها داديم و او را به واسطه روح القدس اقتدار و توانايي بخشيديم ايا هر پيامبري كه بر خلاف نفس شما اوامري از جانب خدا اورد از امرش سر پيچي كرده از راه حسد گروهي را تكذيب مي كنيد و گروهي را مي كشيد؟(بقره ايه 78) « و اذا قيل لهم امنوا بما انزل الله قالوا نومن بما انزل علينا و يكفرون بما وراءهو هو الحق المصدقا لما معهمقل فلم تقتلون انبياءالله من قبل ان كنتم مومنين» و چون به يهود گفته شد ايمان بياوريد به قراني كه خدا براي (هدايت بشر)فرستاده پاسخ دادند كه تنها به تورات چون به ما نازل شده ايمان مي اوريم و به غير تورات كافر مي شوند در صورتي كه قران حق است و كتاب انها را تصديق مي كند .بگو اي پيغمبر اگر شما در دعوي ايمان به تورات راستگو بوديد به كدام حكم تورات قبل از اين پيغمبران را كشتيد؟(بقره ايه 9) عجيب آنكه كشتن پيامبران انقدر در بين انها معمول شده بود كه صورت طبيعي به خود گرفته بود چنانچه در روايات است كه يهود ما بين طلوع فجر تا طلوع افتاب 70 پيامبر را سر بريدند و سپس دكانهاي خود را باز ميكردند مثل اينكه هيچ كاري نكرده اند . از جمله پيامبراني كه به دست يهود به قتل رسيدند يحيي و زكرياء (عليهم السلام)بودند كه فقط به خاطره انكه انها را از فحشا و منكرات منع مي كردند مستحق قتل شدند. 3-دروغ . افترا .تحريف   خداوند در قران مي فرمايد:« من الذين هادوا يحرفون الكلم عن مواضعه و يقولون سمعنا و عصينا واسمع غير مسمع و راعنا ليا با لسنتهم و طعنا في الدين و لو انهم قالوا سمعنا و اطعنا و اسمع وانظرنا لكان خيرا لهم و اقوم و لكن لعنهم الله بكفرهم فلا يومنون الا قليلا» گروهي از يهود كلمات خدا را از جاي خود تغيير داده و مي گويند :فرمان خدا را شنيده و از ان سر مي پيچيم و (به زبان جسارت با تو خطاب مي كنند)مي گويند كه بشنو كاش شنوا باشي و گويند ما را رعايت كن و گفتارشان زبان بازي و تمسخر به دين است و اگر به احترام مي گفتند كه ما فرمان حق را شنيده و تو را اطاعت كنيم و تو سخن ما را بشنو و به حال ما بنگر انان را نيكوتر بود و به صواب نزديك تر. خدا ان ها را چون كافر شدند لعنت كرد كه به جز اندكي از انها (لايق رحمت خدا نيستند) ايمان نمي اورند (سوره نساء ايه 46). «.......... و من الذين هادوا سماعون لقوم اخرين لم ياتوك يحرفون الكلم من بعد مواضعه.........» ...........و نيز اندوهگين مباش از يهوداني كه جاسوسي كنند . سخنان فتنه خيز به جاي حق تو به ان قومي كه از كبر نزد تو نيامدند .مي رسانند (مانند يهودان خيبر)انها از دشمني و عناد به اسلام كلمات حق را بعد از انكه به جاي خود مقرر گشت به ميل خويش تغيير دهند...(سوره مائده ايه 41) 4- مكر و خدعه: اين دو صفت دو عصاي ضخيمي است كه هميشه يهود در كار هاي خود بر انها تكيه مي كنند . مكر و خدعه در ذات هر يهودي است در هر كجا و هر كاري كه انجام ميدهد با او همراه مي باشد. قران مي فرمايد: « و مكروا و مكرالله و الله خير المكرين» يهود با خدا مكر كردند. خداهم در مقابل با ان ها مكر كرد و از همه كس خدا بهتر مكر تواند كرد(سوره ال عمران ايه 54) 5- مال اندوزي و ثروت پرست وقتي كه موسي (ع) براي اوردن الواحبه كوه طور رفت و سامري گوساله اي از طلا و نقره براي انها ساخت از ان روز تا به امروز ثروت بزرگترين معبود يهود است.هر يهودي سعي مي كند مال هاي جهان را تحت اختيار خود در اورد و از اين راه اختيار دار مردم باشد. خداوند متعال مي فرمايد: « و لقد جاء موسي بالبينات ثم اخذتم العجل من بعده و انتم ظالمون» و با ان همه ايات و دلايل روشن كه موسي براي شما اشكار نمود باز گوساله پرستي اختيار كرديد در غياب او. كه مردمي سخت ستمكار بوديد(سوره بقره ايه 92). 6- پيمان شكني و نقض عهد: اگر امكان داشت تا پيمان شكني را مجسم كنيم ......مي بايستي به يهود نگاه كرد . چه پيمان ها و عهد هايي را كه زير پا نهاده و شرافت انسانيت را لگدمال نمودند؟ خداوند در قران مي فرمايد: « و اذ اخذنا ميثاقكم و رفعنا فوقكم الطور خذوا ما اتيناكم بقوه و سمعوا قالوا سمعناو عصينا و اشربوا في قلوبهم العجل بكفرهم قل بئسما يامركم به ايمانكم ان كنتم مومنين» و بياد اريدوقتي را كه از شما پيمان گرفتيم و كوه طور را بر فراز شما بداشتيم كه بايد انچه فرستاديم با ايمان محكم بپذيريد گفتيد خواهيم شنيد و در نيت گرفتيد كه در عمل عصيان خواهيم كرد و از ان روز دلهاي شما فريفته گوساله شدكه به خدا كافر بوديد ...............(سوره بقره ايه 93) 7- فساد اخلاقي: فساد اخلاقي يكي از وسائل شرافتمندانه پيشرفت يهود است و به قول هيتلر هر دملي را كه انسان بشكافد خواهد ديد كه ميليونها يهودي داخل ان مشغول فسادند. قران مجيد در اين باره ميفرمايد: « فبظلم من الذين هادوا حرمنا عليهم احلت لهم و يصدهم عن سبيل الله كثيرا و اخذهم الربوا و قد نهوا عنه و اكلهم اموالالناس بالباطل و اعتدنا للكافرين منهم عذابا اليما» پس به جهت ظلمي كه يهود (درباره پيامبران و عيسي (ع)و در حق خود)كردندو هم بدين جهت كه بسياري از مردم را از راه خدا منع نمودند.ما نعمتهاي پاكيزه خود را كه بر انان حلال بود . حرام كرديم و از اين جهت كه ربا مي گرفتند در حالي كه از انها نهي شده بود. نيز از اين رو كه اموال مردم را به باطل (فرمان رشوه و خيانت و سرقت)مي خوردند.و ما براي كافرانانها عذابي دردناك مهيا ساختيم(سوره نساء ايه 160 و 161). اين شمه اي از صفات رذيله و برجسته يهود است و شايد همين عادات و روشهاي ناپسند بوده كه هميشه آنها را تحت فشار دولتها قرار مي داد و همين سبب شد كه يهود را از بيشترين كشورها ي جهان اخراج كنند. تفسير نمونه جلد 1 6 12 23 24،مصطفي زماني ،كتاب قصه هاي قراني ، عماد الدين حسين اصفهاني، تاريخ انبياء،تاريخ جامع اديان، نوشته جان بی ناس ، ت   انديشه قوم برگزيده در يهوديت انديشه قوم برگزيده از بنيادى ترين مباحثى است كه همواره در تاريخ قوم يهود مطرح بوده است. يهوديان بسته به ديدگاهشان در اين مسئله، رويكردى انحصارگرايانه يا توأم با تساهل و تسامح در برابر پيروان ساير اديان در پيش گرفته اند. در اين مقاله تلاش شده است تا مسئله برگزيدگى بنى اسرائيل از جنبه هاى مختلف بحث و بررسى شود. معانى مختلف برگزيدگى در كتاب مقدس عبرى عنوان عام قومِ برگزيده بيانگر اين انديشه است كه قوم اسرائيل رابطه ويژه و منحصر به فردى با خداى جهان دارند. اين انديشه در سراسر تاريخ تفكر يهود انديشه اى محورى بوده و در مفاهيم كتاب مقدس ريشه اى بس عميق دارد و در تلمود، فلسفه و عرفان يهودى بسط يافته است. اين واژه براى نشان دادن موارد زير به كار رفته است: 1. انتخاب اشخاص از سوى خدا براى ايفاى نقش خاص يا به عنوان كاهن. برگزيدگى در آيه ذيل به اين معنا به كار رفته است: «زيرا يهوه خدايت او را از همه اسباطت برگزيده است تا او و پسرانش هميشه بايستند و به نام خداوند خدمت نمايند» (تثنيه، 18:5). در سموئيل نيز به همين معنا به كار رفته است، آن جا كه مى گويد: «و آيا او را از جميع اسباط اسرائيل برنگزيدم تا كاهن من بوده، نزد مذبحِ من بيايد؟» (اول سموئيل، 2:28). 2. در مورد كسانى كه نقش پادشاه را ايفا مى كنند، نيز به كار رفته است: «و داود به ميكال گفت به حضور خداوند بود كه مرا بر پدرت و بر تمامى خاندانش برترى داد تا مرا بر قوم خداوند يعنى بر اسرائيل پيشوا سازد» (دوم سموئيل، 6:21). در اول پادشاهان آمده است: «اما داود را برگزيدم تا پيشواى قوم من اسرائيل بشود» (اول پادشاهان، 8:16). 3. به معناى اختصاص دادن مكانى خاص به محل مقدس و عبادت نيز به كار رفته است. كوتاه سخن آن كه، كلمه عبرى bhr (برگزيدن) بر برگزيدن اشخاص براى ايفاى نقش خاص مثلاً به عنوان كاهن يا پادشاه و نيز براى انتخاب مكان هاى مقدس دلالت دارد.   در سفر تثنيه به معناى خاص الاهياتى اين واژه اشاره شده است(Judaica, 498-9) . بر اساس اين برداشت، برگزيدگى گوهر و ماهيت عهدى است كه رابطه اساسى ميان خدا و اسرائيل را نشان مى دهد و در سرتاسر كتاب مقدس عبرى بر آن تأكيد شده است.به رغم تحقيقات انتقادى گسترده اى كه در عصر حاضر در زمينه معانى و تفسير واژه عهد صورت گرفته و نيز نظريات مختلفى كه در اين باره ابراز شده، اين توافق عام وجود دارد كه مؤلفان كتاب مقدس اين رابطه را بسيار اساسى دانسته اند. درعين حال رابطه ميان خدا و اسرائيل بسيار گسترده و عميق تر از آن است كه واژه «برگزيدن» بتواند آن را نشان دهد. در عاموس از كلمه Yado (شناخت از نزديك يا شناخت خصوصى) براى بيان اين رابطه ويژه استفاده شده است: «من شمارا فقط ازتمامى قبايل زمين شناختم، پس عقوبت تمام گناهان شما را بر شما خواهم رساند» (عاموس، 3:2). بر اساس اين آيه برگزيدگى امتياز ويژه اى است كه وظيفه و مسئوليت مضاعف را بر قوم يهود تحميل مى كند. نويسندگان سفر تثنيه تفسير كلامى و الاهياتى ترى از عهد پيشنهاد كردند، چه آن كه شأن و جايگاه اسرائيل را به عنوان قوم خدا ارتقا دادند. انتخاب قوم يهود مرهون محبت خدا به ايشان است: «و شما را برنگزيد از اين سبب كه از ساير قوم ها كثيرتر بوديد، زيرا شما از همه قوم ها قليل تر بوديد، ليكن از اين جهت كه خداوند شما را دوست مى داشت» (تثنيه، 7:7ـ8). با اين كه كل زمين به او تعلق دارد، و تمام اقوام تحت حكومت اوست، خداوند از آن ميان تنها قوم يهود را برگزيد.رابطه مبتنى بر عهد، به شيوه اى كه توضيح داده شد، همراه و ملازم با قبول مسئوليت است. گزينش الاهى پاسخ متقابل انسان را مى طلبد: «يوشع به قوم خود گفت شما بر خود شاهد هستيد كه يهوه را براى خود اختيار نموده ايد تا او را عبادت كنيد. گفتند شاهد هستيم. گفت پس الان خدايانِ غير را كه در ميان شما هستند دور كنيد و دل هاى خود را به يهوه خداى اسرائيل مايل سازيد» (يوشع، 24:22ـ23). اسرائيل با اين انتخاب موظف شدند «تا آن كه فرايض او را نگاه دارند و شريعت او را حفظ نمايند.» افراد برگزيده به انجام وظايف خاص و ايفاى نقش هاى ويژه موظفند: «زيرا او را مى شناسم كه فرزندان و اهل خانه خود را بعد از خود امر خواهد فرمود تا طريق خداوند را حفظ نمايند» (پيدايش، 18:19).   هنرى اتلن در مقاله «قوم برگزيده» به اين موضوع پرداخته است. او در شروع بحث به آيه اى از سفر خروج اشاره مى كند كه به زعم وى، خاستگاه اصلى انديشه قوم برگزيده در كتاب مقدس است؛ آن جا كه خداى اسرائيل خطاب به بنى اسرائيل مى گويد: «اكنون اگر آواز مرا فى الحقيقة بشنويد و عهد مرا نگاه داريد همانا خزانه خاص من از جميع قوم ها خواهيد بود، زيرا كه تمامى جهان از آن من است و شما براى من مملكت كَهَنَه و امت مقدس خواهيد بود» (خروج، 19:5 ـ6). اتلن واژه Segulan را آن گونه كه در قرون وسطا به كار مى رفته، مدنظر قرار داده است. واژه فوق به معناى متناسب، منطبق و هماهنگ به كار مى رفته است. بنابراين وقتى از برگزيدگى صحبت مى كنيم، منظور ما هماهنگى دوسويه و متقابلى است كه ميان قوم بنى اسرائيل و خداى آنان وجود دارد. اين هماهنگى قوم يهود را از ساير اقوام متمايز مى سازد(Atlen 1987, 55) . بنى اسرائيل متعهد شدند ملل جهان را متقاعد سازند كه تنها يك خداى مقتدر وجود دارد و تنها او مى تواند خيرات را به آنان عطا كند. آنان بر اساس اين رسالتى كه به عهده گرفتند كارگزاران دين حقيقى (اشعيا، 42:3ـ4) و در پايان جهان نور امت ها خواهند بود (اشعيا، 42:6). قوم اسرائيل هرگز چنين تصور نمى كردند كه خداوند بدون توجه به اعمال آنان همواره از ايشان مساعدت كند، اما فكر طرد مطلق از سوى خدا براى آنان غيرقابل تصور بود: «شما قوم من نيستيد و من خداى شما نيستم» (هوشع، 1:9). خلاصه آن كه عامل اصلى گزينش آنان درنهايت به عامل تعيين كننده طرد ايشان مبدل گشت.طبق گفته تورات، عهدى كه خداوند با ابراهيم بست تنها به اسحاق و دودمان وى تعلق گرفته است. حتى در برخى از آيات، خدا اسحاق را يگانه پسر ابراهيم دانسته است. به نظر مى رسد كه خاستگاه انديشه قوم برگزيده را بايد در چنين آياتى جست وجو كرد. در اين مجال به اختصار به پاره اى از آيات تورات كه صراحت در اين معنا دارند، اشاره مى كنم. الف. آياتى كه از يهوديان به عنوان قوم مقدس ياد مى كند (تثنيه، 7:6). به معناى دقيق كلمه، واژه «مقدس» وصف خاص خداست كه او را به عنوان خدا از مخلوقات متمايز مى سازد، اما اراده خدا بر آن تعلق گرفت كه اين واژه را به قومى كه متمايز از ساير اقوام بودند اعطا كند (لاويان، 20:26) و اين حكايت از رابطه ويژه اين قوم با خدا دارد. اين كلمه، كه عموما در تثنيه و آثار بعدى به كار رفته است، بيانگر عمل الاهى برگزيدگى است و احتمالاً قبل از قرن هفتم به كار نرفته است؛ در عين حال اين برداشت بنيادين يكى از باورهاى اوليه در زندگى اسرائيل بوده است. در سفر تثنيه كه از قوم يهود به قوم مقدس خدا ياد شده، چند نكته درخور توجه وجود دارد: 1. شما قوم مقدس خدا هستيد و به خدا اختصاص يافته ايد؛ 2. خداوند شما را از ميان ساير اقوام برگزيد و 3. برگزيدگى صرفا از آن روست كه خداوند شما را دوست مى داشت و مى خواست به عهدى كه با پدران شما بسته بود، وفا كند. ب. ازقوم يهود به عنوان قوم خاص ياد شده است، آن جا كه مى گويد: اگر مطيع خدا باشند و عهد او را نگه دارند، قوم خاص او خواهند بود (خروج، 19:5). خاستگاه انديشه قوم برگزيده در باب خاستگاه انديشه قوم برگزيده ديدگاه هاى مختلفى وجود دارد و جالب توجه آن كه براى هريك از آنها مى توان شواهد و مستنداتى در كتاب مقدس عبرى يافت. عده اى معتقدند برگزيدگى بنى اسرائيل رابطه تنگاتنگى با مسئله عهد دارد. برخى يكتاپرستى را وجه تمايز قوم يهود از ساير اقوام مشرك و بت پرست مى دانند و معتقدند براى اين كه يهوديان فريب مشركان را نخورند، نبايد با آنان درآميزند. جمعى خاستگاه انديشه قوم برگزيده را اسارت بابلى مى دانند، زيرا يهوديان پس از اسارت مشاهده كردند كه نه تنها وعده هاى خدا در مورد آنان عملى نگشت، كه به طور روزافزون بر مصائب و بدبختى هاى آنان افزوده شد و در قياس با ساير اقوام مشرك و بت پرست وضعيتى به مراتب وخيم تر پيدا كردند. علماى يهود براى تسلى خاطر يهوديان بر برگزيدگى آنان نزد خدا تأكيد كردند و آينده درخشانى را به ايشان نويد دادند. به هرحال نمى توان هيچ يك از عوامل فوق را به تنهايى علت و منشأ برگزيدگى دانست، بلكه تمام عوامل ذكر شده به نوعى در پديدآمدن انديشه قوم برگزيده دخالت دارند. در اين جا به اختصار به عوامل ياد شده مى پردازيم. برگزيدگى و عهد رويكرد انحصارگرايانه يهوديان ريشه در عهد و ميثاقى دارد كه خدا با ابراهيم و سرانجام با اين قوم بست. عهد(Covenant) قراردادى است كه دو طرف با كمال آزادى آن را منعقد مى كنند. طبق تعاليم تورات، خداوند ابتدا با نوح (پيدايش، 9:11) و بعد ابراهيم عهد بست (همان، 17:9) كه فرزندان و دودمان او را وارث ارض كنعان سازد. سپس، اسحاق و يعقوب مشمول اين عهد قرار گرفتند (همان، 17:19) و در پايان، اين عهد در كوه سينا با تمام جماعت بنى اسرائيل تجديد شد و خداوند پس از خروج اين جماعت از مصر، آنان را قوم برگزيده خود قرار داد. در اين كه عهد خدا با ابراهيم يك سويه بوده است، ترديدى نيست، ولى آيا عهد او با بنى اسرائيل نيز به همين منوال بوده است؟ اگر در تورات نيك بنگريم درخواهيم يافت كه عهد خدا با اين جماعت دوطرفه بوده است (تثنيه، 8:19ـ20)؛ يعنى آنان تنها درصورتى كه در مقابل فرمان هاى الاهى سرتسليم فرود آورند برگزيده شوند. اين در حالى است كه تورات و شواهد تاريخى همه حكايت از آن دارند كه بنى اسرائيل به عهد خود وفـا نكردند و امتياز برگزيدگـى را از كف دادند (همان، 9). يهوديان با اين استدلال كه بين آنها و خدا ارتباط و علقه اى است كه با گناه از بين نمى رود، همچنان خود را قوم برگزيده خدا مى دانند؛ درست همان گونه كه مرد به دليل ناشزه بودن همسرش نمى تواند از او اعراض كند، زيرا مادر فرزندانش است. برخى از انديشمندان يهودى گمان مى كنند عهدى كه بين خدا و قوم يهود بسته شده، فقط براى خدا الزام آور است و نه آنان؛ لذا معتقدند حتى اگر قوم بنى اسرائيل به مفاد عهد خود با خدا پايبند نباشند، عهد خدا در مورد آنان پابرجاست. براى هر عهد و ميثاقى علامتى وضع شده است. علامت عهد با نوح قوس قزح بود. علامت ميثاق با ابراهيم، ختنه كردن و علامت عهد با جماعت بنى اسرائيل در كوه سينا، روز شنبه، ده فرمان و تورات بود. كوتاه سخن آن كه عهد و ميثاق خدا با بنى اسرائيل منشأ انديشه قوم برگزيده در بين قوم يهود گشت. با تأمل در كتاب مقدسِ عبرى به اين واقعيت مهم واقف مى شويم كه انتخاب و برگزيدگى قوم يهود مشروط است و تنها در سايه ايمان به خدا و وفادارى و رعايت عهد و ميثاق به دست مى آيد. در غير اين صورت، اين موهبت عظيم الاهى از آنان گرفته خواهد شد. در سفر تثنيه پس از ذكر نعمات و بركاتى كه خدا در سرزمين موعود به اين قوم خواهد بخشيد، به آنان هشدار داده كه اگر ديگر خدايان را عبادت كنند و قوانين الاهى را پاس ندارند، لعنت و عذاب خدا، رسوايى و خوارى و سرگردانى در ميان ساير ملل و انواع و اقسام گرفتارى ها و بيمارى ها گريبان گير آنان خواهد شد (تثنيه، 28:13ـ37). در اول پادشاهان نيز به اين نكته تصريح شده است (اول پادشاهان، 9:6ـ9). پيامبران بنى اسرائيل همواره تأكيد مى كردند اگر يهوديان درستكارى و عدالت را از دست بدهند نابود خواهند شد. در عاموس آمده است: «خاندان اسرائيل را در ميان همه انسان ها خواهم بيخت، چنان كه غله در غربال بيخته مى شود و دانه بر زمين نخواهد افتاد. جميع گناهكاران قوم من كه مى گويند بلا به ما نخواهد رسيد و ما را درنخواهد گرفت به شمشير خواهند مرد» (عاموس، 9:9ـ11). در هيچ كتابى از كتاب هاى مقدس نيست كه خداوند ازخشم و غضب خود بر قوم بنى اسرائيل و ويرانى شهرها و آوارگى مردمانش سخن نگفته باشد (خروج، 32:9ـ10؛ اعداد، 14:11؛ تثنيه، 9:6ـ8). قريب به همين مضمون در قرآن كريم نيز آمده است. از ديدگاه قرآن، پيمان و عهدى كه خدا با آنان بسته دوطرفه بوده است: «به پيمانم وفا كنيد تا به پيمانتان وفا كنم، اما جز اندكى همگى به حالت اعراض روى برتافتند» (بقره، 39).كوتاه سخن آن كه تعهد خدا در قبال قوم بنى اسرائيل مطلق و بدون شرط نيست، بلكه خدا در صورتى به عهد وپيمان خود وفا مى كند كه آنان نيز به تعهدات خود عمل كنند و چون آنان پيمان شكنى كردند، عهد و پيمان خدا نيز خود به خود شكسته شد. برخى از دانشمندان يهود به اين نكته تفطن يافته و با صراحت هرچه تمام اظهار داشته اند كه قوم اسرائيل داراى برترى ذاتى نيست. آنان نيز اگر به تورات عمل نكنند، مقام و منزلت خويش را از دست خواهند داد و لطف و رحمت الاهى شامل حال ايشان نخواهد شد. به اعتقاد آنان، تورات براى نوع بشر آمده است نه ملتى خاص. تلمود نيز بر اين گفته صحه مى گذارد، آن جا كه مى گويد: «هر جمله اى كه توسط خداى قادر مطلق گفته مى شد، به هفتاد زبان به گوش مى رسيد» (ا. كهن 1350، 82). رابطه خدا با اسرائيل هوشع به امر خدا براى نشان دادن رابطه موجود بين اسرائيل و خدا از رابطه زناشويى به عنوان سمبل استفاده كرد. او در عصر يُربعام دوم در حكومت شمالى زندگى مى كرد. هوشع معاصر عاموس بود و چهل سال نبوت كرده و با بت پرستان به مبارزه برخاست. در عصر عاموس فساد روزافزون داخلى و تقويت دم افزون آشور باعث شد كه حكومت شمالى سقوط كند و ساكنان آن تبعيد و سپس مشرك شوند.از نظر هوشع، خدا داماد است و اسرائيل عروس بى وفاى او. خدا به هوشع مى گويد با زنى به نام جومر ازدواج كند. جومر طبق پيشگويى خداوند به هوشع خيانت كرد و دلباخته و دلداده ديگران شد. جومر نماد قوم اسرائيل است كه خدا را ترك گفته و به دنبال خدايان ديگر رفته است. هوشع مانند خدا كه قوم اسرائيل را به سوى خود مى خواند، به دنبال جومر مى رود و به رغم خيانتى كه كرده، او را مورد لطف و محبت خود قرار مى دهد. هوشع از قوم اسرائيل مى خواهد كه توبه كنند و به سوى خدا برگردند (هوشع، 14). در پاره اى موارد، از حلول خدا در قوم بنى اسرائيل، به محبت خدا به آن قوم تعبير شده است و آن را به محبت مرد به زن، و دورى قوم از خدا را به زنا تشبيه كرده اند. از تورات نيز به صيغه مؤنث و به عنوان دختر و عروس خدا كه بر عرش در كنار او نشسته، ياد شده است. در قبالا بر عنصر انوثيت در كيان الاهى تأكيد شده است.در تلمود، بنى اسرائيل به حبه زيتون تشبيه شده است. از نويسندگان تلمود راجع به تشبيه يهود به درخت زيتون سؤال شده است، آنان در پاسخ وجه شبه هاى ذيل را ارائه كرده اند. 1. درخت زيتون برگ هايش را از دست نمى دهد، همچنان كه تمام يهود در اين عالم يا عالم بعدى از ميان نمى روند. 2. همان گونه كه با فشردن زيتون روغن از آن استحصال مى شود، جماعت بنى اسرائيل نيز به جاده صواب بازنمى گردند مگر بعد از تحمل آلام و عذاب. 3. يهود از آن روى به حبه زيتون تشبيه شده كه روغن زيتون را نمى توان با مواد ديگر مخلوط كرد. جماعت اسرائيل نيز ممكن نيست با ملت هاى ديگر مختلط شوند.   تلمود مدعى است كه روح خدا از روح امت است، همچنان كه پسر جزئى از مادر است، لذا كسى كه به يك يهودى تجاوز كند، مثل فردى است كه به عزت الاهى تعدى و آن را جريحه دار كرده باشد. هركس جماعت اسرائيل را دشمن بدارد يا اكراه از آنان داشته باشد مثل اين است كه با خدا دشمن باشد؛ به خصوص آن كه مى دانيم آنگاه كه در سرزمين موعود بودند، خدا در بين ايشان بود و هنگام خروج از سرزمين شخينا با آنان بود، چون موسى چنين خواسته اى از خدا داشت (المسيرى، 1999، 5، 136). تعبير پسر خدا در كتاب هوشع آمده است. اين تعبير دلالت بر برگزيدگى اسرائيل از طرف خدا دارد. اسرائيل نه تنها نخستين زاده خدا، كه تنها پسر او بود (هوشع، 11:1). در اشعيا، متناظر با پسر بودنِ اسرائيل بحث از پدر بودن خدا به ميان آمده است، آن گاه كه بنى اسرائيل به خدا گفتند: «تو پدر ما هستى! حتى اگر ابراهيم و يعقوب نيز ما را فراموش كنند، تو اى خداوند، از ازل تا ابد پدر و نجات دهنده ما خواهى بود» (اشعيا، 63:16). در جاى ديگر آمده است: «اما الان اى خداوند، تو پدر ما هستى. ما گل هستيم و تو صانع ما هستى و جميع ما مصنوع دست هاى تو مى باشيم» (اشعيا، 64:8). در توجيه بدبختى ها و مصيبت ها، تعبير پسر كه يهوه خطاب به فرعون گفت به قوم مبدل گشت. جايگاه و ارزش خاص قوم بيشتر در سفر خروج توصيف شده است (خروج، 4:22؛ همان، 19:6). تشبيه اسرائيل به عروس نيز متضمن مفهوم برگزيدگى است؛ در حزقيال از اورشليم به عنوان همسر بى وفا ياد مى كند، سرزمينى كه كسى به آن توجه نمى كرد. خدا با آن پيمان ازدواج بست و آن را از آن خود كرد (حزقيال، 16:8)، اما اورشليم خيانت كرد و زنا كرد؛ يعنى بت هاى آشورى را پرستيدند و با آنها هم پيمان شدند و بعد به بت هاى بابلى روى آوردند (همان، 28:29). برگزيدگى و اسارت بابلى   براى اين كه تصور و تصوير روشنى از موضوع برگزيدگى و رابطه آن با اسارت بابلى در يهوديت داشته باشيم، ناگزير بايد به شكل گيرى و پيدايى اين قوم اشاره اى هرچند كوتاه داشته باشيم. قومى به نام اسرائيل يا عبرانى ها شكل گرفت. سرزمين بنى اسرائيل به دو بخش شمالى و جنوبى تقسيم شد؛ اسرائيل در شمال و يهودا در جنوب. بخش شمالى به اشغال آشوريان درآمد و ده سبط بنى اسرائيل كه درآن ساكن بودند، به اسارت رفته، در اقوام ديگر پراكنده شدند. در اين ميان تنها كشور يهودا باقى ماند كه فقط دو سبط بنيامين و يهودا را در خود جاى داده و نام خود را نيز از آن گرفته بود. اين دو سبط نيز در قرن ششم قبل از ميلاد به اسارت به بابل برده شدند و پس از مدتى آزاد شده، به موطن خويش بازگشتند. در اين اوضاع و احوال بود كه تعصبات قومى و قبيله اى نضج گرفت و واژه جديدى به جاى دو عنوان پيش گفته يعنى اسرائيل و عبرانيان نشست. اين واژه جديد يهوديت و يهودى بود كه از كلمه يهودا، كه هم نام يك سبط بود و هم نام يك كشور، اقتباس شد (Jacobs 1999, 111). در گذشته هاى دور، كلمه يهود تنها براى عبرانيانى كه از سبط يهودا بودند به كار مى رفت، اما بعد از اسارت، اين نام براى همه كسانى كه از اسارت بازگشته بودند، خواه از سبط يهودا يا ساير اسباط، و در مرحله بعد براى تمام يهوديانى كه در سراسر جهان آواره و پراكنده بودند به كار رفت و حتى تازه يهوديان را نيز دربرگرفت (قاموس كتاب مقدس، 1084). انديشه قوم برگزيده و يكتاپرستى چنان كه پيش از اين گفتيم، اعتقاد به اين كه يهوديان قوم برگزيده خدايند، اساسا بر وعده خدا به ابراهيم و آباى اوليه استوار است. باب بيستم سفر خروج ناظر به اين عهد است و آيه سوم آن با صراحت تمام رابطه انديشه قوم برگزيده و مسئله يكتاپرستى را بيان مى كند، آن جا كه مى گويد: «ترا خدايان ديگر غير از من نباشد.» جيمز. بى. وينگز در كتاب در ستايش تنوع دينى آيه فوق را بيانگر خاستگاه تفكر انحصارگرايى دينى در فرهنگ غربى مى داند. او مى گويد: برخى از اديان ادعاى جهان شمولى و همه گرايى دارند و معتقدند براى تمام انسان ها در تمام زمان ها و مكان ها اعتبار و مرجعيت مطلق دارند. قبل از پرداختن به اين موضوع، تذكر اين نكته ضرورى است كه چه هنگام و چگونه و در صورت امكان چرا چنين ادعاهايى در فرهنگ غربى به وجود آمد. شايد كمى بيش از سه هزار سال قبل، هنگامى كه گفته شد: «ترا خدايان ديگر غير از من نباشد»، اين انديشه مطرح شد كه خداى واحدِ يگانه بر تمام خدايان ديگر برترى دارد. بعدها از اين هم فراتر رفته، نه فقط منكر وجود خدايى همسنگ با خداى خاص خود شدند، كه وجود خدايان ديگر را نيز انكار كردند و اين نقطه عطفى در تاريخ يهود بود. ادعاى مربوط به «هيچ خداى ديگر» مفهوم بت پرستى را در سنت دينى مطرح كرد. از نظر يهوديان بقيه اقوام خدايان باطل را مى پرستيدند. كوتاه سخن آن كه پرستش هر خدايى جز خداى واحد و حقيقى كه بر تمام هستى حاكم است، بت پرستى تلقى مى شد. نتيجه منطقى خداى قومى و يگانه يهوديان، انديشه قوم برگزيده بود. برگزيدگى آنان در گام نخست قبول توصيف فوق است (Wiggings 1996, 22). هرچند در يونان باستان نيز به نوعى مى توان رگه هايى از يكتاپرستى يافت، چنان كه بسيارى بر اين باورند، ولى حق آن است كه آنچه انديشمندان يونانى بر زبان آوردند، اصلى انتزاعى بيش نبود و پر واضح است كه اين اصل انتزاعى، نمى توانست مبناى پرستش همگان واقع شود و افراد را سرسپرده و دلداده خود نمايد. بنابراين گزاف نيست اگر ادعا شود كه يهوديان در ميان ساير اقوام آن روزگار بيش از همه به ترويج و بسط يكتاپرستى همت گماشتند و ديگران را رهين منت خويش ساختند. اما يهوديان به رغم اين كه خداى قومى خود را تا مرتبه آفريدگار جهان ارتقا دادند، خداى آنان همچنان ويژگى هاى قومى را حفظ كرده بود (پاركز 1380، 93). يزقل كاوفمان معتقد است كه در گذشته غلبه يك قوم و يك شهر بر قوم و شهر ديگر را غلبه خداى آن قوم و شهر بر خداى ديگرى مى دانستند. از اين رو، پس از شكست بنى اسرائيل در مقابل بابليان، از بيم اين كه مبادا شكست آنان، شكست يهوه تلقى شود، در سرتاسر ادبياتِ پس از تبعيد درصدد توجيه اين شكست برآمدند و آن را ناشى از اراده يهوه دانستند كه براى مجازات نافرمانى قوم خود آنها را به اسارت بابليان درآورد، چه در غير اين صورت، مردم به خدايى كه فاقد قدرت است و هيچ نقشى در تعيين سرنوشت آنان ندارد، ايمان نخواهند آورد. چنان كه از تورات استفاده مى شود، بنى اسرائيل همواره نزول بلايا و شكست هاى خود را نوعى توبيخ و كيفر تلقى مى كردند. سرانجام اين تلقينات به ميثاق يهوه و برگزيدگى قوم اسرائيل انجاميد و آنان را به آزادى و بازستاندن هويت از دست رفته خويش اميدوار كرد (آشتيانى 1368، 311). هنرى اتلن معتقد است كه برگزيدگى يك قوم خاص در بافت اسطوره هاى چندخدايى اى كه ريشه و خاستگاه اقوام قديمى را توصيف مى كنند، يك استثنا نيست. دست كم كتاب مقدس را در ابتدا بايد همچون اسطوره اى در باره خاستگاه قوم اسرائيل خواند. هر قومى با تعاليم فرهنگى خاص خود نقش محورى در جهان ايفا مى كند. برگزيدگى عبريان از سوى خدايشان را، آنگونه كه در كتاب مقدس توصيف شده، ابتدا بايد در بافت اسطوره هاى مربوط به خاستگاه و ريشه اقوام فهميد كه در آن هر قومى خودش را محور جهان مى داند(Atlan, 56) . به عنوان مثال، در ميان سياه پوستان گروهى وجود دارند كه معتقدند سياهان قوم برگزيده خداوندند. از اين ديدگاه ذيل راستافاريانيسم (Rastafarianism) ياد مى شود. نكته مهمى كه در اين جا بايد بدان اشاره كرد، اين است كه يهوديان تنها به يك خدا اعتراف نمى كردند، چه آنكه در نخستين فرمان از ده فرمان از آنان خواسته شده است كه خداى خود را برتر از خدايان ديگر قرار دهند. پيش از زمان اشعيا هر دسته و گروهى از عبرانيان خداى خاص خود را داشتند و بدين ترتيب مى خواستند ضمن استقلال سياسى و اقتصادى، استقلال دينى خود را نيز حفظ كنند. به عنوان نمونه، در سفر تثنيه از يهوه همچون خداى خدايان ياد شده است (تثنيه، 10:17) و نيز در آيات بسيارى يهوه با ساير خدايان مقايسه شده است و به برترى و بزرگى او حكم شده است (اول پادشاهان 8:23؛ مزامير، 86:8).   حتى در زمان ارمياى نبى نيز هر طايفه براى خود خداى خاصى داشت: «زيرا كه اى يهودا خدايان تو به شماره شهرهاى تو مى باشند» (ارميا، 2:28). در زمان داود و سليمان وحدت سياسى برقرار شد و معبد اورشليم به صورت مركز عبادت يهوديان درآمد، اثر سياست و تاريخ در دين نيز انعكاس يافت و يهوه عنوان خداى يگانه تمام يهوديان را پيدا كرد. يهوديان جز اين گام، يعنى توجه به اين كه آنان را خدايى بزرگ تر از خدايان ديگر افراد بشر است تا دوره انبياى بنى اسرائيل، گام ديگرى به طرف توحيد واقعى برنداشتند، ولى بايد گفت حتى در اين مرحله، از اديانى كه قبل از دوره انبياى بنى اسرائيل وجود داشتند، به توحيد نزديك تر بودند: «شايد محرك اشعياى دوم در توجه به يك خداى جهانى جنبشى بوده كه در پارس پيدا شد و نيرومندى مردم آن، تمام دولت هاى خاور نزديك را در زير فرمان اين كشور درآورد... اين خدا، مانند يهوه موسى نمى گويد كه «من خداى پروردگار تو هستم... تو نبايد در برابر من خدايان بيگانه داشته باشى»، بلكه مى گويد: «من يهوه هستم و ديگرى نيست و غير از من خدايى وجود ندارد» (ويل دورانت 1365، 365). يكتاپرستى قوم يهود آنان را از بقيه اقوام متمايز ساخت. در سفر تثنيه آمده است اقوامى كه در سرزمين موعود سكونت دارند قتل عام شوند و يهوديان را بر حذر داشته كه با آنها ازدواج كنند؛ چون در نتيجه ازدواج با آنان، جوانان به بت پرستى كشيده خواهند شد و همين سبب خواهد شد كه خشم خداوند نسبت به شما افروخته شود و شما را به كلى نابود سازد» (تثنيه، 7:4؛ خروج، 34:11ـ16). در باب يازدهم سفر تثنيه باز آمده است كه اگر از خدا اطاعت كنيد، بركت خدا برقرار خواهد بود، باران رحمت بر شما به موقع باريدن خواهد گرفت و زرع شما محصول فراوان خواهد داد. ولى هوشيار باشيد كه دلهايتان از خداوند برنگردد تا خدايان ديگر را بپرستيد، چون اگر چنين كنيد خشم خداوند نسبت به شما برافروخته خواهد شد و همه نعمت ها را از كف خواهيد داد و فرزندان شما از زندگى در سرزمين موعود محروم خواهند گشت (تثنيه، 11:16ـ21). باز در جاى ديگرى از سفر تثنيه برخوردارى يهوديان از مواهب الاهى را مشروط به يكتاپرستى آنان و رويگردانى ايشان از خدايان اقوام ديگر مى كند. به عنوان نمونه، آن جا كه مى گويد من امروز به شما حق انتخاب مى دهم تا بين بركت و لعنت يكى را انتخاب كنيد. اگر فرمان هاى خداوند، خدايتان را كه امروز به شما مى دهم اطاعت كنيد بركت خواهيد يافت و اگر از آنها سرپيچى كرده، خدايان قوم هاى ديگر را پرستش كنيد مورد لعنت قرار خواهيد گرفت و نابود خواهيد شد (همان، 8:19ـ20).   هلنيسم و انديشه قوم برگزيده اسكندر مقدونى در سال 332 ق. م حكومت جنوبى، يهودا، را به تصرف خود درآورد و آن را از سلطه ايرانيان خارج ساخت و به قلمرو پهناور يونان ملحق ساخت. پس از اين رويداد بزرگ، فرهنگ يونانى در پى مراوده هاى گسترده و روزافزون تأثير ژرفى بر فرهنگ و رسوم مردم يهودا گذاشت، به طورى كه زبان يونانى زبان رايج مردم آن سامان گشت و آنان براى اطفال خود اسامى يونانى برگزيدند. در اين بين نبايد از سهم كاهنان و كاتبان اورشليم غافل شد، چه آنكه ايشان همپاى ساير مردم و حتى با شتابى بيشتر از فرهنگ يونانى تأثير پذيرفتند. مردم يهودا گاه تماشاى پهلوانان و ورزشكاران يونانى را بر مراسم قربانى ترجيح مى دادند، به گونه اى كه گاه آن را نيمه تمام رها مى كردند (ژيلبرت 1347، 65). با گذشت زمان برخى از يهوديان درصدد مقابله با موج روزافزون تهاجم فرهنگ يونانى برآمدند و با صلابت و سرسختى هرچه تمام در مقابل سيل بنيان افكن فرهنگ يونانى قد برافراشتند و خود را حسيديم يا پارسايان نام نهادند. آنان به فرمان هاى تورات سخت پايبند بودند و با عشق و علاقه اى وصف ناپذير به دستورهاى آن عمل مى كردند. حسيدها برگزيدگى قوم يهود را به هلنى مآب ها يادآور شدند و خود با چشم پوشى از بسيارى از لذات سعى داشتند قوم يهود را، به زعم خود، از هضم شدن در يونانى ها نجات دهند. كوتاه سخن آن كه با آمدن فرهنگ يونانى به كشور يهودا، گروهى كه اصطلاحا هلنيست ها ناميده مى شوند، به آن گرايش پيدا كردند و گروه ديگرى در مقابل آنان موضع گرفته، آهنگ جدايى ساز كردند و بدين ترتيب حسيديم نام گرفتند. از دل اين دو گرايش، دو فرقه دينى به نام صدوقيان و فريسيان پديد آمدند. صدوقيان سخت دلداده فرهنگ هلنى، خاصه فلسفه آن بودند و تقليد از فرهنگ، آداب و رسوم و حتى زبان بيگانگان را روامى دانستند، البته اين تساهل و تسامح با توجه به اين كه بيشتر آنان بازرگانان متمول و كارگزاران حكومتى بودند و با ملت هاى ديگر در تماس بودند، چندان تعجب برانگيز نبود. نكته درخور تأمل آنكه با ترجمه متون مقدس به يونانى و پراكنده شدن يهوديانِ آواره در قلمرو پهناور يونان، رفته رفته شمار زيادى از غيريهوديان به خداى اسرائيل اعتراف كردند و به جامعه يهوديان ملحق شدند. بدين ترتيب، آنان از فرهنگ يهودى تأثير پذيرفتند. به باور يهوديان، خداى اسرائيل حاكم جهان و واجد حقيقت مطلق است و آينده تاريخ نيز بر اين اساس تنظيم شده است: «يهوه بر تمامى زمين پادشاه خواهد بود. در آن روز يهوه واحد خواهد بود و اسم او واحد» (زكريا، 14:9). چنان كه ملاحظه مى شود، اين مطلب دلالت بر شمول نگرى و همه نگرى يهوديت دارد و از برگزيدگى، به ويژه برگزيدگى به معناى عِرفى و نژادى كه مطمح نظر بسيارى از يهوديان است، فرسنگ ها فاصله دارد و از واقعيت نودينى در يهوديت يعنى ورود افرادى از ساير اقوام به آيين يهود پرده برمى دارد. هفت آسمان>شماره 26 مقاله : قوم برگزيده از نظر یهود، نوشته:رضا گندمى ، برخی منابع:آشتيانى، جلال‏الدين (1368)، تحقيقى در دين يهود، ژيلبرت، كلابرمن   یهود و ادعای اولیاء الهی قرآن درباره یهودیان چنین استدلال می کند که شما اگر در ادعای خودتان که اولیاءالله هستید راست می گویید پس مرگ را آرزو کنید: «فتمنوا الموت»، اگر راست می گویید مرگ باید برای شما مانند یک امر آرزویی باشد. قرآن در ادامه می فرماید: «و لایتمنونه ابدا»؛ ولی هرگز اینها آرزوی مرگ نخواهند داشت، چرا؟ «بما قدمت ایدیهم»؛ به موجب آنچه دستهایشان پیش فرستاده است. بعد می فرماید: «والله علیم بالظالمین»؛ خدا به ستمکاران آگاه است. (جمعه/ 6و7) معنای «بما قدمت ایدیهم » این است که خودشان می دانند چه پیش فرستاده اند، یعنی می دانند چه اعمالی مرتکب شده اند و ضمنا می دانند که اگر انسان بمیرد بر همان اعمال خودش وارد می شود و آینده اش به آنچه که قبلا پیش فرستاده بستگی دارد. خودشان می دانند و خدا هم به ستمکاران آگاه است. یک وقت است که انسان خودش می داند که چه کرده است ولی می توان آن دستگاهی را که مراقبت می کند اغفال کرد ولی وقتی خدا مراقب باشد دیگر امکان اغفال کردن نیست. بعد قرآن اشاره می فرماید که نه تنها مرگ برای اینها یک امر آرزویی نیست بلکه این کسانی که به زعم خود اولیاءالله هستند و مدعی «نحن ابنا الله و احبائه؛ ما پسران خدا و دوستان (ویژه) او هستیم. مائده/ 18» هستند خیلی هم از مرگ فرار می کنند و می ترسند. به آنها بگو: چه فایده ای از فرار؟ این مرگی که شما از آن فرار می کنید ملاقی شما خواهد بود و یک روز با شما روبرو خواهد شد و فرارکردنی نیست. (ملاقی یعنی ملاقات کننده، روبرو شونده). این خود مرگ. اما بعد از مرگ خواه ناخواه بازگردانده می شوید به آن حقیقتی که دانای غیب و شهادت است، آن کسی که آنچه ظاهر کرده اید می داند و آنچه را هم که مستور و مخفی کرده اید می داند. او در موقع حسابرسی که به خود شخص افهام می شود که چه کرده است شما را به آنچه عمل می کردید خبر خواهد داد. شبیه این آیه که «یا ایها الذین هادوا ان زعمتم انکم اولیاء لله من دون الناس فتمنوا الموت ان کنتم صادقین»؛ بگو ای کسانی که یهودی شدید، اگر گمان دارید که شما دوستان خدایید نه دیگر مردمان، پس تمنای مرگ کنید اگر راست می گویید. (جمعه/ 6) آیه ای است در سوره مبارکه بقره: «قل ان کانت لکم الدار الاخرة عندالله خالصة من دون الناس فتمنوا الموت ان کنتم صادقین»؛ بگو اگر سرای آخرت در پیشگاه خدا تنها به شما اختصاص دارد نه سایر مردم، پس آرزوی مرگ کنید اگر راست می گوئید. (بقره/94). آنها ادعای بالاتر داشتند، می گفتند اساسا خدا خانه آخرت را برای ما ساخته است، به مردم دیگر مربوط نیست، اگر خدا در آن عالم به هر کس دیگر چیزی بدهد از مال ما به او داده است، اگر غیریهودی به بهشت برود از طفیلی ما و صدقه سر ماست، یک قسمت از آن چیزهایی که مال ماست به او داده اند. در آیات دیگر از اینها نقل می فرماید که می گفتند خدا هرگز ما را معذب نمی کند، ما هرگز اهل جهنم نیستیم. قرآن می گوید اگر چنین است پس شما باید عالم آخرت را خیلی دوست داشته باشید، پس چرا این قدر از مرگ می ترسید؟ آشنایی با قرآن 7، صفحه 63-62   ویژگیهای یهودیان مدینه در زمان پیامبر بشر براى تكامل خود نياز به راهنما دارد، لذا خداوند متعال پيامبرانى را براى هدايت بشر در طول تاريخ برگزيده است، تا آنان را به سعادت برسانند. حضرت موسى عليه السلام هم به همين دليل مبعوث شد، اما پيروان او در طول تاريخ براى سود دنيوى خود اين دين را تغيير داده و تحريف كردند، حتى يهوديان با آنكه نشانه هاى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را در تورات خوانده بودند و منتظر ظهور او بودند، ولى بعد از بعثت، دست به كارشكنى زدند، چون آرمانها و دستورات اسلام با منافع دنيوى آنها مخالف بود. يهود در حجاز در مورد اين كه يهود مدينه بومى هستند يا اصيل، روايات، مغشوش و پراكنده است، اما به نظر مى رسد از هر دو گروه بومى(عرب يهودى شده) و اصيل(از نژاد بنى اسراييل) در مدينه ساكن بوده اند. گروهى عقيده دارند؛ يهوديان مدينه به اين طريق يهودى شده اند كه زنان جاهلى براى فرزنددار شدن نذر مى كردند، فرزندانشان را يهودى كنند، البته اين گروه پس از بعثت بعد از مسلمان شدن، فرزندانشان را مجبور مى كردند مسلمان شوند، در اين هنگام آيه ـ لا اكراه فى الدّينِ قَد تَبَّيَنَ الرُشدُمِنَ الْغَىْ(بقره / 2)ـ نازل شد و به آنها تذكر داد كه در دين هيچ اجبارى نيست. البته اوضاع سياسى و اجتماعى يهود در مدينه به اين صورت بود كه قبل از اينكه قبايل اوس و خزرج از سرزمين سبا وارد مدينه شوند، يهوديان به تنهايى كنترل اوضاع سياسى و اقتصادى مدينه را در دست داشتند، اما بعد از آمدن قبايل اوس و خزرج به مدينه، يهوديان موقيعت خود را در خطر ديدند، ناچار با اين قبايل پيمان بستند، البته يهود در اين پيمان از موقعيت پايين ترى نسبت به اوس و خزرج برخوردار بودند. از نظر فرهنگى يهوديان شبيه اعراب بودند. افراد باسواد آنها از علماى مذهبى بودند. يهوديان براى اينكه كنترل اقتصادى را در دست بگيرند بين دو قبيله اوس و خزرج تفرقه مى افكندند. رسول خدا صلى الله عليه و آله هم كه وارد مدينه شد، از موضع سياسى يهود اطلاع داشت، به همين علت با يهوديان داخل و خارج مدينه پيمان صلح بست تا براى مبارزه با مشركين نيروى خود را متمركز كند.بر اساس پيمان نامه يهوديان در دين خود آزاد بودند، اما موظف به پرداخت جزيه بودند، همچنين يهوديان و مسلمانان موقع حمله دشمن بايد با هم متحد مى شدند. بر اساس مدارك و اسناد معتبر، يهوديان در طول تاريخ، پيامبران زيادى را آزار رسانده و كشته اند، حتى آنان پيمان خود با پيامبر صلى الله عليه و آله را شكستند و براى حفظ منافع دنيوى خود به كارشكنى پرداختند، عده اى ظاهرا مسلمان شدند ولى به جاسوسى پرداختند و از كمك رساندن مسلمين به پيامبر جلوگيرى كردند. در اين موقع آيه 118 سوره آل عمران نازل شد. «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا بِطانَةً مِنْ دُونِكُمْ لا يَأْلُونَكُمْ خَبالاً وَدُّوا ما عَنِتُّمْ قَدْ بَدَتِ الْبَغْضاءُ مِنْ أَفْواهِهِمْ وَ ما تُخْفِي صُدُورُهُمْ أَكْبَرُ قَدْ بَيَّنّا لَكُمُ الآْياتِ إِنْ كُنْتُمْ تَعْقِلُونَ» . خداوند در اين آيه دستور مى دهد مسلمانان راز خود را در بين بيگانگان افشا نكنند، خداوند در اين آيه از باطن دشمنان خبر مى دهد و يادآورى مى كند كه آنها شايسته دوستى نيستند، و به اين صورت نقشه يهود بر هم ريخت. نمونه اى از جاسوسى يهوديان در جنگ احزاب است. آنها با وجود داشتن پيمان با مسلمانان به صورت ستون پنجم، سپاه ده هزار نفرى احزاب(قبايل چندگانه عرب و يهود) را يارى كردند. وقتى احزاب شكست خوردند، پيامبر صلى الله عليه و آله بر اساس مفاد پيمان نامه با آنها رفتار نمودند. رفع اختلافات بين دو قبيله اوس و خزرج(اختلافات 20 ساله)از مشكلات رسول خدا صلى الله عليه و آله بعد از هجرت به مدينه بود. بعد از صلح اين دو، يهود شروع به تفرقه افكنى كردند، اما پيامبر مردم را هوشيار نمودند و دوباره صلح را برقرار كرد. آيه 100 سوره آل عمران در اين باره است و مسلمانان را از اطاعت از اهل كتاب منع مى كند. «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تُطِيعُوا فَرِيقاً مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ يَرُدُّوكُمْ بَعْدَ إِيمانِكُمْ كافِرِينَ» . اين آيه خطاب به تمام مسلمانان در همه زمانهاست و آنها را از توطئه دشمن آگاه مى كند. اما مصداق اين آيه در اوايل هجرت مسلمانان به مدينه، مشركان و يهودند. آنها از راههاى مختلف به پيامبر فشار مى آوردند، از جمله جنگهاى بدر و احد با مشركين و درگيرى با قبايل بنى قينقاع و بنى قريظه و يهود خيبر، مقاومت در برابر اين فشارها فقط با الطاف الهى و كمك هاى غيبى ممكن شد. از جمله كارهاى كه يهود براى كارشكنى انجام دادند ايجاد ناامنى و فتنه بود. بعد از پيروزى مسلمانان در جنگ بدر يهود بنى قينقاع از شدت ناراحتى شروع به فتنه انگيزى و گفتن شعارهاى توهين آميز كردند. رسول خدا صلى الله عليه و آله در پاسخ، نشانه هاى پيامبرى خود در تورات را گوشزد نموده و آنها را بيم داد، بنى قينقاع به جاى عبرت گرفتن، قدرت نظامى خود را به رخ پيامبر كشيدند و او را تشويق به جنگ كردند، پيامبر صلى الله عليه و آله سكوت كرد،اما مسلمين منتظر فرصت انتقام بودند. آيات 12 و 13 سوره آل عمران نازل شد و شكست زود هنگام يهوديان و محشور شدن آنها در جهنم را خبر داد. يهوديان بنى قينقاع به فتنه انگيزى ادامه دادند چنانكه در شوال سال دوم هجرى جوانى از بنى قينقاع به زنى مسلمان توهين كرد، زن مسلمان تقاضاى كمك نمود. مردى مسلمان آن جوان يهودى را كشت، در عوض يهوديان نيز او را به قتل رساندند، در ادامه يهوديان به قلعه هاى خود رفته و آماده جنگ شدند. پيامبر صلى الله عليه و آله پس از فتح قلعه دستور داد آنها از مدينه خارج شوند. قبيله ديگر يهوديان بنى نضير با طرح نقشه قتل پيامبر پيمان را شكستند. خداوند پيامبر را از نقشه آنان آگاه كرد و توطئه آنها بى نتيجه ماند. يكى از يهوديان به نام كنانة بن صويرا گفت: قسم به تورات او پيامبر خداست كه نشانه هايش در تورات آمده است، يهوديان به سخنان او توجهى نكردند، به اين صورت قبيله اى ديگر از يهوديان دشمنى خود را با پيامبر آشكار كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله در پاسخ به اين خيانت قصد جنگ با آنها را داشت، در نتيجه آنها يا بايد مسلمان مى شدند و يا وطن خود را ترك مى كردند، آنها از شدت تعصب ترك وطن را انتخاب كردند. بعضى از مفسرين شأن نزول سوره حشر را اين اتفاق مى دانند. خداوند در اين سوره مجازات اين عده را ترك وطن معرفى مى كند و مى فرمايد: اگر خداوند اين مجازات را تعيين نكرده بود علاوه بر عذاب دنيا در آخرت هم مجازات مى شدند. در ادامه كارشكنى هاى سران يهود با قبايل ديگر و بت پرستان، احزابى را تشكيل دادند و در مقابل مسلمانان قرار گرفتند و مخالفان را از نظر نظامى و اقتصادى يارى كردند. سران يهود مردم عادى يهودى را با حيله تحريك به مخالفت و كارشكنى كردند. سران قبيله بنى نضير كه در اثر خيانت اخراج شده بودند عده اى به شام و گروهى به خيبر رفتند سپس اين دو دسته به مكه رفته و قريش را بر ضد پيامبر شورانيدند. در نتيجه مى توان گفت، سران بنى نضير و عده اى از بنى وائل زمينه جنگ احزاب را ايجادكردند.   نقشه جنگ احزاب كه براى نابودى اسلام طراحى شده بود در تاريخ اعراب بى نظير است. سران بنى نضير با تطميع و تحريك قبايل مختلف يهودى و بت پرست، سپاه ده هزار نفرى گرد آوردند كه به صورت سه لشكر به طرف مدينه حركت كردند. وقتى به مدينه رسيدند، خندقى اطراف شهر ديدند كه هيچ كس نمى توانست از آن عبور كند.بعضى ها مى گفتند اين طرح عرب نيست، پيشنهاد يك ايرانى است. وقتى ديدند عبور غير ممكن است، اردو زدند، چند بار حمله كردند، اما مسلمانان مقابله كردند. آنها يك ماه بى نتيجه آنجا ماندند، در نتيجه با سران بنى قريظه ارتباط برقرار كردند و آنها را تحريك به پيمان شكنى كردند تا از داخل مدينه با مسلمانان درگير شوند و سپاه كفر بتواند از خندق عبور كنند. ابتدا بنى قريظه قبول نمى كردند، اما با پافشارى مداوم سران كفر و يهود پذيرفتند. از بين آنها پيرمرد يهودى تذكر داد كه: اگر اين محمد صلى الله عليه و آله همان پيامبرى باشد كه در تورات وعده داده شده، هيچ سپاهى توان مقابله با او را ندارد. اما حى بن اخطب(يكى از سران يهود) گفت محّمد صلى الله عليه و آله از فرزندان اسماعيل است، اما آن پيامبر كه در تورات نام برده شده از بنى اسرائيل مى باشد. بنى قريظه بعد از پيمان شكنى چاره اى جز جنگ با پيامبر نداشتند، پس به وسايل مختلف كار شكنى كردند. پيامبر صلى الله عليه و آله به مسلمانان مژده پيروزى داد. بنى قريظه نقشه كشيدند كه با دوهزار نفر به شهر حمله كنند و آن را غارت كنند. پيامبر صلى الله عليه و آله پانصد نفر را مأمور كرد در شهر بگردند و تكبير بگويند تا زنان و كودكان آرامش يابند. خداوند در آيه 10 سوره احزاب اين حادثه را وصف مى كند و مى گويد كه از شدت ترس مسلمانان چشمانشان خيره و جانهايشان به لب رسيده بود. «إِذْ جاوءُكُمْ مِنْ فَوْقِكُمْ وَ مِنْ أَسْفَلَ مِنْكُمْ وَ إِذْ زاغَتِ الأَْبْصارُ وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ وَ تَظُنُّونَ بِاللّهِ الظُّنُونَا» . در اين موقع نعيم ابن مسعود كه يك يهودى تازه مسلمان شده بود، يك نقشه تاكتيكى ارائه داد.بوسيله اين نقشه بين گروههاى يهودى و بت پرستان درگيرى ايجاد شد، هر گروه از جنگ صرف نظر كردند و عقب نشينى نمودند. خداوند بوسيله جبرئيل به پيامبر وحى كرد كه بنى قريظه را تنبيه كند. پيامبر هم طبق پيمان نامه با آنها رفتار كرد. از برنامه هاى دين اسلام، كنترل افراد سودجو و منفعت طلب است براى همين، اين افراد براى شكست اسلام به كارشكنى فرهنگى پرداختند، به طور مثال در مسائل اعتقادى، يهوديان از بى نيازى خداوند آگاهى داشتند با اين وجود نسبت فقر به خدا دادند كه اين كار جزو گناهان بزرگ هم رديف قتل انبياء است، لذا خداوند وعده عذاب سوزان را به آنها مى دهد. «لَقَدْ سَمِعَ اللّهُ قَوْلَ الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللّهَ فَقِيرٌ وَ نَحْنُ أَغْنِياءُ سَنَكْتُبُ ما قالُوا وَ قَتْلَهُمُ الأَْنْبِياءَ بِغَيْرِ حَقٍّ وَ نَقُولُ ذُوقُوا عَذابَ الْحَرِيقِ» يعنى: خداوند، سخن آنها را كه گفتند: خدا فقير است و ما بى نيازيم، شنيد. به زودى آنچه را گفتند، خواهيم نوشت و (همچنين) كشتن پيامبران را به ناحق (مى نويسيم) و به آنها مى گوييم: بچشيد عذاب سوزان را (در برابر كارهايتان)( آل عمران / 181). در شأن نزول اين آيه آمده است كه وقتى خداوند مردم را دعوت به خواندن نماز و دادن زكات كرد، يهوديان گفتند خدا فقير و تنگدست است؛ اما ما كه روزى را بر اهل خود توسعه داديم غنى هستيم. اين تهمت ها و توهين ها از طرف مردمى كه انبياء را كشته اند، دور از ذهن و عجيب نيست. علامه طباطبايى در تفسير اين آيه مى گويد: شايد اين سخنها به علت ديدن فقر عمومى مسلمانان و براى طعنه و زخم زبان به آنها بوده است.حيله فرهنگى ديگر اين بود كه يهوديان گفتند: قرآن همان مطالب تورات است كه تحريف شده و ديگر اينكه در قرآن تناقض هايى وجود دارد. آنها با اين شبهات مى خواستند مؤمنين را گمراه كرده و اعتقاداتشان را سست كنند، در حالى كه خودشان گمراه شدند و لذا وقتى كه به اين كار شوم سرگرم شدند، ديگر نتوانستند در حق و حقيقت به جستجو بپردازند. عده اى از بزرگان انصار كه قبل از بعثت با يهوديان رابطه دوستى داشتند به آنها گفتند: شما قبل از بعثت نشانه هاى پيامبر و ظهورش را به ما مى گفتيد پس دست از مخالفت با پيامبر برداريد و از عذاب خدا بترسيد، اما يهوديان گفتند: هرگز بعد از موسى پيامبرى مبعوث نشده و كتابى نازل نشده است. وقتى عده اى از مشركين از يهوديان درباره دين جديد يعنى اسلام راهنمايى خواستند آنها به علت كينه و دشمنى با پيامبر گفتند: دين شما بهتر و قديمى تر است و شما هدايت يافته تريد. حتى خود يهوديان اعتراف مى كنند كه اين لكه ننگ بر دامان يهود است. نويسنده يهودى كتاب تاريخ يهود و عربستان مى گويد: هرگز ارزش نداشت يهود چنين خطايى را مرتكب شوند، هر چند قريش با تقاضاى آنان موافقت نكنند. هرگز صحيح نبود ملت يهود به بت پرستان پناه ببرند، زيرا اين رفتار با تعليمات تورات موافق نيست. از ديگر كارهاى يهود اين بود كه عده اى را مامور كردند، تا صبح، ايمان بياورند و شب از ايمان خود بازگردند، زيرا تازه مسلمانان مى دانستند كه علماى يهود با اديان الهى و پيامبران آشنايى كامل دارند. با اين وسيله مى خواستند در دل كسانى كه ايمانشان سست بود، ترديد به وجود بياورند. در تفسير قمى از امام باقر عليه السلام نقل شده است؛ وقتى قبله مسلمانان از بيت المقدس به مكه تغيير كرد، يهوديان خشمگين شدند و گفتند شما اى يهوديان به آنچه در آخر روز نازل شده است(تغيير قبله به طرف كعبه) كافر شويد، تا شايد مسلمانان به قبله ما برگردند.نقشه ديگر يهوديان اين بود كه خواستند خود پيامبر را منحرف كنند. آنها نزد پيامبر رفته و گفتند: بين ما و قبيله ديگر اختلافى افتاده است اگر از ما، حمايت كنى مسلمان مى شويم.    اما پيامبر صلى الله عليه و آله بر اساس دستور خداوند در آيه 49 سوره مائده، اين هنگام نازل شد عمل كرد. در اين آيه، چند نكته وجود داشت: 1ـ هشدار به پيامبر براى پيروى نكردن از يهود. 2ـ افشاى توطئه يهوديان. 3ـ اشاره به مجازات بعضى از گناهان اهل كتاب در آخرت، چون جزاى همه گناهان در دنيا داده نمى شود، بلكه بعضى از گناهان در آخرت مجازاتشان داده مى شود.   وقتى رؤساى يهود از اجراى اين نقشه نااميد شدند، تلاش كردند مسلمانان ديگر را از حق منحرف كنند، حتى ياران بسيار نزديك پيامبر، مثل معاذ بن جبل، حذيفه و عمار بن ياسر. اگر در اين كار موفق مى شدند، ضربه سنگينى به اسلام وارد مى شد. در اين هنگام آيه 69 سوره آل عمران نازل شد. در اين آيه خداوند مى فرمايد: يهوديان مى خواستند شما را گمراه كنند، اما با نسبت دادن خلافها به رسول خدا، روح تنفر و بدبينى را در خود پرورش دادند و نقاط مثبت را ناديده گرفتند و هر روز بيشتر از اسلام فاصله گرفتند. از ديگر اعمال يهود، تخريب شخصيتهاى مسلمان بود. آنها سعى كردند شخصيتهاى دينى يعنى پيامبر و پيروانش را در نظر مردم حقير جلوه دهند و نسبتهاى ناروا به آنها بزنند تا اعتبار آنها در بين مردم از بين برود.   حتى عده اى شاعر ماهر را اجير كردند، يكى از اين شاعران كعب ابن اشرف بود، كه بسيار بد زبان و كينه توز بود. او زشتى را به جايى رساند كه پيامبر دستور قتل او را صادر كرد. مفسرين عقيده دارند آيه 186 سوره آل عمران در اين باره نازل شده است. «لَتُبْلَوُنَّ فِي أَمْوالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ وَ لَتَسْمَعُنَّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ مِنَ الَّذِينَ أَشْرَكُوا أَذىً كَثِيراً وَ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا فَإِنَّ ذلِكَ مِنْ عَزْمِ الأُْمُورِ» . خداوند دراين آيه زخم زبانها را آزمايش از طرف خداوند معرفى مى كند. يهوديان حتى حقايق روشنى را كه در كتابهاى آسمانى از جمله تورات درباره پيامبر وجود دارد را آگاهانه مخفى كردند، با اين كار بزرگترين خيانت را به بشريت كردند. خداوند در آيه 159 سوره بقره اين كتمان كنندگان حقيقت را لعنت مى كند.خداوند در آيه 146 سوره بقره مى فرمايد: آنها(يهوديان)پيامبر را مثل فرزندان خود مى شناختند، منظور عبدالله بن سلام است؛ يهودى كه مسلمان شد و مى گفت: من پيامبر را بهتر از فرزندان خود مى شناسم. علماى يهودى قبل از بعثت پيامبر، نشانه هاى او را(كه در تورات آمده بود) براى مردم عادى بازگو مى كردند و اين مردم عادى هم، وقتى مسلمانان را مى ديدند، اين نشانه ها را بازگو مى كردند، اما بزرگان يهودى كه موقعيت خود را در خطر مى ديدند، به علت خودخواهى و دنياطلبى آنها را از اين كار منع مى كردند، در حالى كه علماى يهود حقيقت را مى دانستند و آن را پنهان مى كردند. آيات 76، 77 و 89 سوره بقره در اين باره نازل شد. خداوند در اين آيات مى فرمايد: آنها مى گفتند اگر اين نشانه ها را بازگو نكنيم، در قيامت مسلمانان عليه ما دستاويزى نخواهند داشت. هم چنين مى فرمايد: آيا آنها نمى دانند كه خداوند از پنهان و آشكار آنها مطلع است؟ يهوديان در زمينه اعتقادى هم مشكلاتى ايجاد كردند، مثلاً، يهوديان يكى از علل سرگردانى خود را يكتا پرستى خود مى دانند، اما يهود عصر پيامبر به علت لجاجت و دشمنى با پيامبر، اساس دين خود را فراموش كردند و به شرك تمايل پيدا كردند. آنها ترجيح دادند بگويند: خداى ديگرى با آن ها است. آنان شخصى به نام عزير را فرزند خدا مى دانستند، چون او تورات را بعد از نابودى از قلب خود بيان كرد و جبرئيل به او آموخت، به همين دليل او را پسر خدا ناميدند. عده كمى از يهوديان اين را گفتند، اما خداوند در آيه 30 سوره توبه اين سخن را به همه يهوديان نسبت داد. يهوديان ديگر، اين سخن عده كم را انكار نكردند و اين نشانه شرك آنان بود. در مورد يكى بودن اعمال عوام و عالمان يهود، امام صادق عليه السلام مى فرمايد: عوام يهود احبار و راهبان را اطاعت مى كردند با اينكه آنها حرام ها را حلال و بعضى حلال ها را حرام مى كردند. پس بدون اينكه متوجه شوند آنها را مى پرستيدند. دليل ديگر بر شرك يهود دوران پيامبر اين بود كه آنان مى گفتند مافرزندان خدا هستيم و وقتى پيامبر آنان را از عذاب خدا آگاه كرد، آنها با اين گمان كه برگزيده خدا هستند مى گفتند: ما را از چه مى ترسانى، ما فرزندان خداييم. سوره مائده آيه 18 مربوط به اين دعاى يهود است. به نظر نويسنده كتاب اين ادعاى يهوديان به دليل نژادپرستى و خودپرستى و خود برتربينى آنان است. يهوديان براى اينكه پيامبر بودن رسول خدا را زير سؤال ببرند گفتند: بعد از حضرت موسى پيامبرى نيامده است. گروهى از سران يهودى نزد پيامبر خدا رفتند و پرسيدند كه ايشان به كدام پيامبران معتقد هستند؟ پيامبر صلى الله عليه و آله آيه 84 سوره آل عمران را تلاوت نمود و حضرت موسى عليه السلام و حضرت عيسى عليه السلام را در يك رديف نام برد. يهوديان از جواب پيامبر صلى الله عليه و آله خشمگين شدند و گفتند: ما به مسيح و هر كه به او مؤمن باشد، ايمان نمى آوريم. خداوند در آيه 59 سوره مائده از ايشان به نام خارج شدگان از راه حق ياد مى كند. بعلاوه بيشتر يهوديان به قيامت اعتقاد ندارند. آنها به دو گروه فريسيين و صدوقييين تقسيم مى شوند. فريسيين به قيامت اعتقاد دارند، اما صدوقييين به قيامت معتقد نيستند و همه چيز را در جهان مادى خلاصه مى كنند. خداوند در آيه 13 سوره ممتحنه مؤمنين را از دوستى با اين گروه منع مى كند. ويل دورانت در اين باره مى گويد: يهود به جهان پس از مرگ اعتقاد ندارد و پاداش و كيفر را فقط براى اين دنيا مى داند. مدت كوتاهى بعد از هجرت پيامبر، سران يهود نزد پيامبر رفته و سعى كردند با مطرح كردن سوالاتى عجز و ناتوانى ايشان را در پاسخ دادن به سوالات نشان دهند. وقتى از پاسخ هاى پيامبر نااميد شدند، براى آخرين سؤال پرسيدند: كدام فرشته براى تو وحى آورده است؟ پيامبر پاسخ داد جبرئيل. آنها گفتند جبرئيل دشمن ماست او ويرانگر و خونريز است، او هميشه دستورات سخت و مشكل، همينطور دستور جهاد مى آورد، پس ما به تو ايمان نمى آوريم. اگرميكائيل بود ايمان مى آورديم، ميكائيل همواره براى رفع گرفتارى و آوردن خوشى نازل مى شود. علامه طباطبايى در الميزان اين ادعا را رد مى كند و مى گويد: اولاً جبرئيل به دستور خدا نازل مى شود. ثانيا انسان عاقل پيام هدايت را حتى از دشمن مى پذيرد. يهوديان در ادامه مخالفت خود به كارشكنى اقتصادى نيز پرداختند. مهاجران در مدينه با سختى معيشتى روبرو بودند، چون تمام اموال خود را در مكه باقى گذاشته بودند. پيامبر شخصى را فرستاد تا از يهوديان وام بگيرد. يهوديان با آنكه با مسلمانان پيمان صلح داشتند، به تمسخر و طعنه پرداختند. در اين موقع وحى الهى نازل شد و به آنان وعده عذاب سوزان را داد. آنها حتى اموالى از مسلمانان را كه نزد آنان امانت بود، پس ندادند و گفتند: چون شما از دين خود خارج شده ايد، پيش ما امانتى نداريد. از آيات و تفاسير نتيجه مى شود كه صفت پيمان شكنى در يهود سابقه تاريخى دارد به جز اقليتى اندك مثل عبدالله بن سلام ، كه تعهدات خود را انجام مى دادند. خداوند در آيه 57 سوره آل عمران، بين اين دو گروه فرقى مى گذارد. در ادامه كارشكنى هاى اقتصادى، يهود مدينه نزد انصار رفتند و آنها را از كمك به مهاجرين نهى كردند. آنها به انصار گفتند: به مهاجرين كمك نكنيد زيرا فقير خواهيد شد. علل كارشكنى يهود بررسى عوامل كارشكنى يهوديان چهره واقعى اين قوم را نشان مى دهد، و باعث عبرت افراد حقيقت جو مى شود. در تبيين اين سخن بايد گفت كه قوم يهود از اولين كسانى بودند كه براى ديدن پيامبر آخرالزمان به مدينه هجرت كردند، آنها سختى هاى زيادى را تحمل كردند؛ اما هنگام بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله خلاف جهت اوليه حركت كردند و گمراه شدند. عالمان يهودى براى تامين دنياى خود و خوش آيند سلاطين يهود دين را تحريف كردند، اين دنيادوستى امروز هم ادامه دارد. آنها با در اختيار داشتن بيشتر تبليغات جهان، مواد مخدر و اسلحه هاى فرسوده انبارهايشان را مى فروشند، تا هم فكر ملل ديگر را از كار بياندازند و هم فرياد عدالت خواهى را خاموش كنند. ژرژلامبن در كتاب اسرار سازمان مخفى يهود به توطئه هاى يهود اعتراف مى كنند و مى گويد: ما با جنگ داخلى كه به تدريج به جنگهاى اجتماعى تبديل مى شوند، ملت ها را ضعيف مى كنيم، تا حس احترام آنان نسبت به خودمان را افزايش دهيم و قراردادهاى مالى و اقتصادى خود را بر آنان تحميل كنيم. يهوديان عصر حاضر هم اين جنايت ها را انجام مى دهند.   خداوند در آيه 96 سوره بقره درباره دنياطلبى يهود مى فرمايد: آنها را حريص ترين مردم حتى حريص تر از مشركان در زندگى خواهى يافت، كه هر يك از آنها آرزو دارد، هزار سال عمر به او داده شود، در حالى كه اين عمر طولانى او را از كيفر الهى باز نخواهد داشت و خداوند به اعمال آنها بيناست. از صفات ناپسند يهود، مقام پرستى وجاه طلبى است. زمامداران يهود وقتى ديدند صفات پيامبر با صفاتى كه در تورات آمده يكى است براى حفظ مقام و منصب خود آن حقايق را تغيير دادند و وارونه در تورات نوشتند. مرحوم طبرى در تفسير قسمتى از آيه 78 سوره آل عمران ـ يَقُولُونَ على اللّه ِ الكَذِبَ و هُمْ يَعْلَمُون ـ مى گويند منظور اين است كه دروغ گفتن بر خداوند و گواهى دادن به باطل و ملحق كردن چيزى به آن كه جزو آن نيست، از روى عمد بوده ويهود براى رياست طلبى و دنيا خواهى اين كار را انجام داده اند. اين دنيا پرستى ها و ناجوانمرديها تا عصر ما نيز ادامه دارد. به طورى كه آدولف هيتلر در كتاب ـ نبرد من ـ مى گويد: اعمال يهوديان به طور آشكار نشان مى داد كه غير از خراب كارى، نظرى ندارند. يكى ديگر از علل كارشكنى يهود نفاق و دورويى آنان بود كه در آنها ريشه دوانيده بود و باعث دورى شان از رحمت الهى بود. درباره نفاق و دورويى يهود، امام حسن عسگرى عليه السلام در روايتى مى فرمايند: وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله با معجزه حقانيت خود را اثبات نمود، يهود كه بهانه اى نداشتند، ظاهرا ايمان آوردند. اما وقتى نزد قوم خود مى رفتند، مى گفتند، همانا ما اظهار ايمان نزد او مى كنيم، براى اينكه با اين وسيله هر شرى از جانب او بر خودمان را بهتر بتوانيم دفع كنيم و با آگاهى از اسرارشان دشمنانشان را يارى دهيم. نفاق و دورويى يهود فقط مربوط به عصر پيامبر صلى الله عليه و آله نيست، بلكه امروزه هم ادامه دارد. يهود در هر جامعه اى خود را در ظاهر با آن هماهنگ مى كند، اما در باطن فقط به هدفهاى شوم خود مى پردازد. كتاب پروتكل هاى دانشوران صهيون كه اسرار يهود را فاش مى كند، اين موضوع را ثابت مى كند. عياشى و شهوت رانى هم علت ديگر مخالفت يهود با اسلام است، زيرا اسلام در اين زمينه محدوديت ايجاد مى كند. اولين برخورد فيزيكى يهود با پيامبر صلى الله عليه و آله هم به علت همين اعمال منافى علت بود. صفت بد ديگر يهود حسادت آنها بود. آنها وقتى ديدند پيامبر صلى الله عليه و آله از نژاد يهود نيست، بلكه از غير يهود است، نتوانستند تحمل كنند. در آيه 109 سوره بقره، خداوند درباره بسيارى از اهل كتاب مى گويد: آنها از روى حسادت آرزو مى كردند كه مسلمانان بعد از ايمان به كفر برگردند. بعضى از مفسران مى گويند: علت حسادت يهود اين بود كه نبوت از خاندان اسرائيل به خاندان اسماعيل تغيير كرده بود. حسادت امروزه نيز در ميان يهود وجود دارد. در پروتكل شماره 5 دانشوران صهيون آمده است: «بذر دشمنى، كينه توزى و حسد را در هر خانه ها كاشته و در اين زمينه از تعصبات مذهبى، قبيله اى و غيره استفاده مى كنيم.» از صفات ديگر يهود لجاجت آنها بود، به طورى كه ابن صوريا(يكى از يهوديان)از روى لجبازى گفت: تو(پيامبر صلى الله عليه و آله )چيزى را كه براى ما مفهوم باشد، نياوردى و خداوند نشانه روشنى بر تو نازل نكرده است. بعضى از مفسرين مى گويند: آيه 99 سوره بقره در اين باره است. خداوند در اين باره مى فرمايد: ما نشانه هاى روشنى براى تو فرستاديم و جز فاسقان كسى به آنها كفر نمى ورزد.به علاوه، علت ديگر كارشكنى يهود اين بود كه به جهان آخرت ايمان نداشتند. حتى امروزه هم در كتاب توراتى كه در دست يهوديان است، اشاره اى به جهان آخرت نشده است. يهوديان چون فقط به جهان مادى اعتقاد دارند، براى رسيدن به آن هر كارى مى كنند. كينه توزى به خاطر تغيير قبله، علت ديگر كارشكنى يهود بود. پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله 13 سال در مكه و 17 ماه در مدينه به طرف بيت المقدس نماز خواند،در اين مدت يهوديان، مسلمانان را سرزنش مى كردند چرا كه قبله مستقلى ندارند؟    وقتى قبله مسلمانان به طرف كعبه تغيير كرد، يهوديان خشمگين شدند. خداوند در آيه 142 سوره بقره مى فرمايد: «بگو مشرق و مغرب از آن خداست، خدا هر كس را بخواهدبه راه راست هدايت مى كند.» اين آيه قبل از بهانه جويى يهود نازل شده است و معجزه بودن قرآن را نشان مى دهد. از آيات قرآن نتيجه مى گيريم كه تغيير قبله، دو نشانه داشته است: يكى آزمايش مسلمانان و ديگر پاسخ به بهانه جويى يهوديان. داشتن روحيه نژادپرستى علت ديگرى بود كه آنها را وادار به مخالفت و دشمنى مى كرد. آنها بين مردم فاصله طبقاتى ايجاد مى كردند تا اشراف داراى امتياز شوند و حتى حدود الهى در مورد آنها اجرا نشود. مثلاً در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله زن و مردى مرتكب زناى محصنه شدند، چون از طبقه اشراف بودند، يهوديان مى خواستند حكم سنگ باران كه در تورات آمده، برايشان اجرا نشود، حتى آنها پيامبر صلى الله عليه و آله را براى داورى انتخاب كردند تا شايد حكم خفيف ترى صادر كند، پيامبر با وجود حيله هاى آنها مطابق دستور الهى فرمان داد، آنها سنگ باران شوند.خداوند علت اين تمرد را خيال باطلى مى داند و مى گويد، اين، آرزويى بيش نيست.   منظور اين است كه يهوديان از روى خودخواهى بهشت را هم مخصوص خود مى دانند. آنها معتقدند خداوند كارهاى ناشايست آنها را مى بخشايد. قرآن در پاسخ يهوديان مى فرمايد: «اگر شما اين ادعا را داريد، پس آرزوى مرگ كنيد، اگر راست مى گوييد.» يهوديان كه مى دانستند دروغ مى گويند ديگر چنين ادعايى نكردند. يهوديان در ابتدا فكر نمى كردند اسلام با اين سرعت پيشرفت كند، در ضمن آنها مى خواستند از اسلام براى منافع خود بهره بردارى كنند، براى همين بعد از مشاهده پيروزى هاى مسلمانان بخصوص پيروزى در جنگ بدر خشمگين شدند و از آن به بعد مخالفت خود را علنى كردند. بنابراین بيشترين دليل انحراف و گمراهى يهود خودبرتربينى و نژادپرستى آنان است كه باعث شد، چشم خود را روى حقيقت ببندند و واقعيتهاى مسلم را ناديده بگيرند و انكار كنند. دنياپرستى آنان دليل ديگرى براى سقوط آنها در دره گمراهى بود. عدّه اى از آنها سختى هاى زيادى كشيدند تا پيامبر آخرالزمان را ببينند اما اطاعت از هواى نفس تمام زحمات آنها را به باد داد. مى توان از تغيير رويه ناگهانى يهود اينطور نتيجه گرفت كه عدّه اى از آنها منتظر پيامبر خدا نبودند، بلكه كسى را مى خواستند كه در دنياطلبى و خودخواهى، فرصت بيشترى به ايشان بدهد و ثابت كند آنها قوم برگزيده هستند. با توجه به آنچه گفته شد با وجودى كه يهود پيمان نامه ها را نقض كردند، نتايج مثبتى هم به بار آمد. از اين موضوع مى توان فهميد بايد در برخورد با افراد يا دسته هاى كارشكن ابتدا از راه صلح و مدارا وارد شد. با كمى دقت مى توان دريافت عملكرد يهود در برابر مسلمين و اسلام در عصر حاضر مانند عملكرد آنان در عصر رسول خداست. با اين تفاوت كه حوزه فعاليت آنها وسيعتر و امكاناتشان عظيم تر شده است. آنها بيش از پيش، از راه حق فاصله گرفته اند و مانند كسى كه در مردابى در حال غرق شدن است، ديگر ملتها را نيز مى خواهند با خود غرق كنند، اما هر چقدر آنها قدرت بگيرند پيروزى نهايى از آن حق و حقيقت است و هرگز حقيقت براى هميشه پنهان نمى ماند و عاقبت چهره واقعى آنها براى مردم جهان آشكار خواهد شد. مجلات >رواق انديشه>شماره 46 ، مقاله: دين‏گريزان عصر نبوى، نوشته: مرتضى شيرودى، منبع مقاله: کتاب تحليلى بر عملكرد يهود در عصر نبوى نويسنده: على   دو تحول و فساد قوم یهود از نظر آیات قرآن در کتابهای آسمانی گذشته، برای ملت یهود - که در میانشان به خاطر پلیدی و ناپاکیشان بیش از هر ملت دیگر پیغمبر برانگیخته شده است، زیرا بیشتر احتیاج به مربی داشته اند - آری برای این ملت، دو جریان اجتماعی، دو انقلاب و تحول پیشگویی شده بود که هر دو وقوع پیدا کرد و قرآن کریم جریان این پیشگوییها و سپس تحقق یافتن اینها را در تاریخ یهود یاد می کند. در این پیشگویی آمده است که ایشان دو نوبت در زمین فساد می کنند و خدا آنان را سرکوب می کند. قرآن سپس یک فرمول کلی را یادآوری می کند. آن فرمول این است که هر فسادی، مقدمه شکست و بدبختی است و هر تجدیدنظر اصلاحی رحمت خدا را تجدید می کند. متن آیات به این شرح است: «و قضینا الی بنی اسرائیل فی الکتاب لتفسدن فی الارض مرتین و لتعلن علوا کبیرا* فاذا جاء وعد اولیهما بعثنا علیکم عبادا لنا اولی بأس شدید فجاسوا خلال الدیار و کان وعدا مفعولا* ثم رددنا لکم الکرة علیهم و امددناکم باموال و بنین وجعلناکم اکثر نفیرا* ان احسنتم احسنتم لانفسکم و ان اسأتم فلها فاذا جاء وعد الاخرة لیسوؤا وجوهکم و لیدخلوا المسجد کما دخلوه اول مرة و لیتبروا ما علوا تتبیرا* عسی ربکم ان یرحمکم و ان عدتم عدنا و جعلنا جهنم للکافرین حصیرا»؛ و به بنی اسرائیل در آن کتاب اعلام کردیم که بی گمان دوبار در زمین فساد می کنید و به طغیان بزرگی دست می زنید. پس آنگاه که وعده اولین آن دو فرا رسد، بندگانی از خود را که جنگاورانی نیرومندند بر شما برانگیزیم تا (برای تعقیب شما) داخل خانه ها را جست و جو کنند، و این وعده انجام شدنی است. آنگاه دوباره غلبه بر آنها را به شما بازمیگردانیم و شما را به اموال و پسران یاری می دهیم و تعداد نفرات شما را می افزاییم. (حال) اگر نیکی کنید، به خود نیکی کرده اید و اگر بدی کنید، به خود بد کرده اید، پس وقتی وعده (کیفر) بعدی فرا رسد (چنان بر شما بتازند) که از اندوه صورتتان را زشت گردانند و وارد مسجد (الاقصی) شوند، چنان که بار اول داخل شده بودند و به هرچه دست یابند یکسره آن را نابود کنند. (در صورتی که توبه کنید) امید است که پروردگارتان به شما رحم کند، و اگر (به فساد) بازگردید ما نیز بازمی گردیم و دوزخ را برای کافران زندان قرار داده ایم. (اسراء/4-8) در حقیقت، این آیات، بسط و گسترش همان فرمول کلی است که: «ان الله لایغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم»؛ بی تردید خدا سرنوشت قومی را تغییر نمی دهد تا آنها وضع خود را تغییر دهند. (رعد/11) عدل الهی ص141