آقا و خانم میم در پایتخت!

آب مقطر نوشیدنی نیست. هیچ کس آب مقطر را به جهت خالص بودنش و به دلیل عاری بودنش از املاح انتخاب نمی کند. همه ی مزه ی آب به املاح و نمک هایی است که هست و آن ها را نمی بینیم. زندگی خصوصی آقا و خانم میم هم همین حکایت را دارد. به ورطه ای می افتد که انگار نگاه خالص به بعضی پدیده ها، بقیه ی ارکان زندگی را تحت الشعاع قرار می دهد. غرض این چند سطر، این یادداشت ، نقد محتوایی داستان زندگی خصوصی آقا و خانم میم نیست. اما آنچه درام را می سازد مابه ازایی است که در میان شخصیت های اجتماعی وجود دارد و هم چنین اتفاقاتی که در زندگی خارج از فضای درام و داستان پردازی برای هر کسی اتفاق می افتد.
از بابت این دو مورد در ظاهر، اشکالی به فیلم نامه وارد نیست. الگوی نگارش فیلم نامه بر اساس ادبیات نمایشی کلاسیک شکل می گیرد. بیشتر شبیه یک نمایش نامه است. اما در نگاه خالص به یک یا دو دغدغه ی انسانی و اجتماعی به پردازش درستی نمی رسد. شاید این تمرکز مفهومی، داستانی و حتی تصویری برای نزدیک شدن به سینمای ژانر باشد، اما در تحلیل و بررسی شخصیت پردازی یک اثر نمایشی، ناگزیر از تشریح روان شناختی شخصیت ها هستیم. هر چند که ما شاهد برشی چند روزه از زندگی آقا و خانم میم هستیم و در روند اتفاقات و بحران ها، داستانشان را دنبال می کنیم. اما برای تماشاچی که بعد از دیدن فیلم، به وقایع و شخصیت ها دوباره می اندیشد، نقاط مجهولی باقی می گذارد. برخی از این لایه های مغفول در شخصیت پردازی، به زمانی برمی گردد که قرار است متن نمایشی در اجرای سینمایی به تصویر کشیده شود.
مرد و زنی که پایتخت نشین نیستند و فرهنگی معلق در سنت و مدرنیته دارند، به تهران می آیند. وجه این ترک دیار، پیشرفت شغلی است که برای نشان دادن این پیشرفت باید المان هایی از آداب اجتماعی شان را تغییر دهند.
مرد به این تغییر موضع اجتماعی، آگاه است، اما زن با بلاهتی گل درشت غافل از این شرایط نشان داده می شود.
اما آن چه تماشاچی را در این مفهوم باید متقاعد کند، صرفاً دیالوگی است که میان زن و شوهر رد و بدل می شود. مرد، همسرش را به این به روز نشدن، به هماهنگ نشدن به محیط آگاه می کند. این آگاه کردن با تحقیر همراه است. و نتیجه ی آموزش مرد به همسرش نسبت به هماهنگی با محیط، منجر به همرنگ شدن با محیط می شود و مرد هم از تمایز هماهنگی و یا همرنگی عاجز می شود که ویرایش دوباره ای از کاراکتر جدید همسرش داشته باشد، هر چند که از این تغییر رضایت ندارد و تعصب مردانه اش در این مسیر آسیب می بیند.
در همان سکانس های ابتدایی وقتی مرد چند باره به همسرش تغییر شرایط را گوشزد می کند، همان زمانی که در هتل منتظر انجام مراحل اقامتشان هستند ، از تصویری که برای تفهیم این حس استفاده می شود، تصویر عکس العمل خانم میم است، وقتی از کفش هایش خجالت می کشد. شرمساری که با پنهان کردن کفش هایش نشا داده می شود و این یعنی باید بپذیریم که مرد درست می گوید و خودش مثل یک جنتلمن عمل می کند و همسرش در همان دنیای سنتی باقی مانده.
مرد و زنی که پایتخت نشین نیستند و فرهنگی معلق در سنت و مدرنیته دارند، به تهران می آیند. وجه این ترک دیار، پیشرفت شغلی است که برای نشان دادن این پیشرفت باید المان هایی از آداب اجتماعی شان را تغییر دهند.
حتی اگر پیش بینی همین نشانه شناسی شخصیتی در فیلم نامه نیامده باشد ، قرائت کارگردان از متن نمایشی، منحصر به محتوای فیلم نامه نمی شود. باید برگردان درستی در میزانسن ها، پیش بینی شود که این حس به تماشاچی منتقل شود. ذهنیتی که تماشاچی از بازیگران اصلی دارد، در این تضاد شخصیت پردازی موثر است.
مرد به این تغییر موضع اجتماعی، آگاه است، اما زن با بلاهتی گل درشت غافل از این شرایط نشان داده می شود.
حمید فرخ نژاد بازیگر خوبی است. هیچ نقشی را بد بازی نمی کند. اما تیک های شخصی بازیگری اش را در همه ی نقش ها با خودش می برد. فرقی نمی کند نقش چه کسی را بازی کند، همه جا هیجان و فن بیان مشترکی را به نقش می ریزد، که پذیرش فرخ نژاد را به نقش غلبه می دهد. شاید انتخاب فرخ نژاد برای این نقش مناسب نبوده است یا این که بازی فرخ نژاد به درستی هدایت و در تیک های معمولش اصلاح نشده است. و دقیقاً در نقطه ی مقابل این نقش بازی مهتاب کرامتی هم آن بلاهتی که مد نظر نویسنده و کارگردان بوده را به خوبی نشان نمی دهد. به عنوان نمونه آن چه از در باغ نبودن خانم میم باید دستگیرمان شود، مربوط به صحنه ای است که در یکی از راهروهای هتل، زن به تماشای شگفت زده از پوستر هتلی که محل اقامتشان است می ایستد و شروع به تحسین می کند. طوری این شگفتی را ابراز می کند که استهزاء مرد را به همراه دارد. و لابد ما به عنوان تماشاچی به صرف این صحنه باید بپذیریم که این زن کلاً از مرحله پرت است و لابد نفهمیده که این عکس، متعلق به همان هتلی است که حالا چند روزی است در آن اقامت دارند.
اما همین زن وقتی قرار است در یک مجلس شام شرکت کند، هیچ کدام از این نشانه های بلاهت را ظاهر نمی کند. اعتماد به نفس دارد و حتی در موقعیت شغلی که برایش اتفاق می افتد، موفق است و توانایی مدیریت یک جمع را نشان می دهد.

نقطه ی موفق فیلم در ریتم تصاویر و ترتیب چینش وقایع است. اما خرده داستان ها غنی از نکاتی نیستند که در قوام خط اصلی داستان کمکی کنند.
ریتم تصاویر، تدوین درست فیلم را نشان می دهد هر چند که فیلم برداری هم در موفقیت تدوین موثر بوده است. علاوه براین ، دیالوگ های فیلم هر چند که دربردارنده، انتقال مفاهیم درونی شخصیت هاست- نکته ای که در سینما باید در درجه اول اولویت نباشد- با این حال واقعی است. بیان گر حالات یک زوج واقعی است، که با بحرانی شبیه این مواجه می شوند. جنس دیالوگ ها در روند داستان فیلم تغییر می کند ،اما ماهیت گوینده اش را حفظ می کند و به بی ثباتی نمی رسد. ابراز محبت ها، نگرانی ها، خشم و حتی سکوت ها مطابق همان چیزی است که باید باشد، با این حال در شخصیت پردازی سطحی، آنچنان به جایگاه دراماتیکش نمی رسد.
آنچه داستانی مثل آقا و خانم میم را پرجاذبه می کند، تعلیقی است که ناشی از معمای مطرح شده باشد. معمایی که قصد دارد تماشاچی را تا انتهای داستان تا جایی که گرهش باز می شود، همراه کند. در بسیاری از آثار کلاسیک، معمایی که مطرح می شود، بیشتر جنبه ی سینمایی و داستانی دارد. در واقع وسیله ای برای فریب تماشاچی است. معمایی که فقط به جهت تغییر روایت، برای مخاطب ایجاد می شود وگرنه چندان پیچیده نیست. اما در مورد بدگمانی که به نقش خانم میم ایجاد می شود، بدون هیچ پیچشی قابل پیش بینی است. خصوصاً این که قصد تطهیر خانم میم هدف داستان باشد.
معمای فیلم در لایه ای سطحی مطرح می شود. در همان سطح رها می شود و بعد به روابط دیگر می پردازد و سرانجام در یک گره گشایی ساده، حل می شود.
مثل کل فیلم که حرفی نه چندان ساده را نمی خواهد ساده بیان کند، اما بی آن که بر سر تماشاچی هوار شود، پایان می دهد.
به VEM خوش آمدید: