فقیه یزدی
آیت الله حاج شیخ غلامرضا فقیه خراسانی فرزند ابراهیم یزدی کوچه بیوکی از عالمان دین در اواخر سده 13 و اوایل سده 14 می باشد. وی در حوزه های علمیه مشهد و اصفهان تحصیل نموده و از جمله هم درسان ایشان آقا سید حسین قوچانی معروف به آقا نجفی (مولف سیاحت شرق و غرب) و آیت الله العظمی بروجردی بودند.

 

در یكى از شهرستانهاى پرجمعیّت كه مردمى شهید پرور و مۆمن دارد به ماه شعبان به تناسب ایام ولادت حضرت حسین (علیه السلام) جهت سخنرانى و وعظ و موعظه دعوت داشتم ، در آنجا با عالمى بزرگوار و متخلّق به اخلاق آشنا شده و با وى تا پایان اقامتم همصحبت بودم ، نكات ارزنده توحیدى و اخلاقى برایم مى گفت و گاهى به مسائلى اشاره مى كرد كه جنبه پند و موعظه داشت .

 

مى فرمود : من نام مبارك حاج شیخ غلام رضاى یزدى معروف به فقیه خراسانى را زیاد شنیده بودم ، و اوصاف آن مرد را از زبان اهل دین یافته بودم كه وى مردى بزرگ ، با حال و خدمتگذار به اسلام بود ، و بخصوص در ایام محرم و صفر و ماه رمضان براى وعظ و تبلیغ با اسب و قاطر و یا الاغ به مناطق دوردست یزد و جندق و بیابانك و كرمان و سیرجان و خلاصه مناطقى كه پاى عالم به آنجا نرسیده بود مى رفت و گاهى مخارج سفر و حتى جلسه وعظ و تبلیغ را از خود مرحمت مى فرمود ، علت سفرش با مركب حیوانى باین خاطر بود كه در روزگار وى در آن مناطق ماشین نبود ، یا بقدرى كم بود كه رفع حاجت نمى كرد .

 

علاقه داشتم آن بزرگ انسان با فضیلت را زیارت كنم ولى توفیق رفیق راه نمى شد ، تا سفرى به مشهد مقدّس مشرف شدم ، یك شب پس از زیارت در شبستان نهاوندى در مسجد گوهرشاد جمعیّتى را دیدم كه با گوش هوش به سخنان مردى كه نور خدا از چهره اش آشكار بود توجه دارند ، از خادم شبستان پرسیدم گوینده و وعظ كننده كیست ؟ پاسخ داد حاج شیخ غلامرضا یزدى معروف به فقیه خراسانى .

 

در آن مجلس پرفیض شركت كردم ، با لهجه ى شیرین یزدى در حالى كه گاهى اشك از دیدگان مباركش بر چهره ى نورانیش جارى مى شد مشغول موعظه بود در حال موعظه این حكایت را نقل كرد :

 

با مردى در یزد آشنا بودم كه از هر جهت مورد اعتمادم بود ، یكشب مرا به منزلش جهت صرف شام دعوت كرد ، به من گفت علّت این دعوت این است كه در امر كسب طرفى در كرمان دارم براى رسیدگى به حساب به یزد آمده و در خانه ى من مهمان است و شدیداً علاقه دارد شما را زیارت كند ، به او گفتم پس از نماز و منبر خواهم آمد ، چون برنامه مسجد تمام شد ، سوار الاغ شدم و بطرف خانه آن مرد حركت كردم ، باران مى آمد كوچه ها پر از گل و لاى بود ، وارد كوچه معهود شدم ، پاى الاغ به سوراخى كه آب باران در آن مى رفت فرو رفت و من به زمین افتادم و عمامه و عبایم گل شد ، صاحبانه آمد مرا كمك كرد ، و بخانه برد .

 

 فرستادم از خانه ام عمامه و عبا آوردند و مهمانى را طى كردم و نزدیك نیمه شب بخانه ام بازگشتم ، یكسال از این ماجرا گذشت دوباره دوستم مرا دعوت كرد و این بار بعروسى پسرش ، چون مردى مذهبى و فوق العاده باتقوا بود پذیرفتم .

 

 پس از نماز مغرب و عشاء و وعظ و موعظه با همان الاغ بسوى خانه آن مرد حركت كردم ، وقتى بسر كوچه رسیدم الاغ از ادامه راه ایستاد ، هرچه كردم داخل كوچه نرفت ناگاه به این حقیقت پى بردم كه سال گذشته الاغ من در این كوچه بخاطر درافتادن در سوراخ آب بزمین افتاد و اكنون با دیدن كوچه بیاد خطر سال گذشته افتاده و بهمین علّت از رفتن به داخل كوچه خوددارى مى كند .

 

چون این حكایت را گفت با چشم گریان خطاب به مردم كرد و فرمود : حیوانى با توجه به برخورد به یك خطر ، پس از یك سال امتناع از حركت داشت ، شما با دیدن اینهمه ضرر گناه و زیان معصیت بازهم دست به گناه مى برید و دامن به معصیت آلوده مى نمائید ؟ ! !

 

فیض آن حكیم بزرگ و عارف عاشق مى فرماید :

 

شود شود كه دلم سوى حق ربوده شود  

  بجذبه اى همه اخلاق من ستوده شود

شود شود كه روان سوى حق روان گردد  

 به ساق عرش دو دست امید سوده شود

شود شود نفسى دیده ى دلم در عرش  

 بناز بالش بَرْد الیقین غنوده شود

شود شود كه رسد بوى حق ز سوى یمن 

چنان كه هوش ز سر ، جان ز تن ربوده شود

شود شود كه بحائى رسم ز رفعت قدر 

     كه آسمان و زمینم چو دود توده شود

شود شود كه مُصَیقل شود به علم و عمل 

غبار شرك ز مرآت جان زدوده شود

شود شود كه عبودیتم شود خالص   

بصدق بندگى اخلاصم آزموده شود

شود شود كه نسیمى ز كوى دوست وزد 

ز روى چهره جان پرده ها گشوده شود

شود شود كه برافتد حجاب ناسوتم

جمال شاهد لاهوتیم نموده شود

شود شود كه به مفتاح عشق و دست نیاز 

درى ز عالم غیبم به دل گشوده شود

شود شود كه كشم سرمه اى ز نور یقین

 بود كه بینش چشم دلم فزوده شود

شود شود كه شود فیض یك نفس خاموش

بود ز عالم بالا سخن شنوده شود

                   

                             

 امام صادق (علیه السلام) در ادامه سخنان خود روایتى از عیسى بن مریم بدین مضمون نقل مى كنند :

 

با كسى مصاحبت و مجالست و رفاقت و همنشینى كنید كه دیدن او شما را به یاد خدا بیندازد چه رسد به كلام و موعظه اش ، كه موعظه چنین كسى جان مرده شما را زنده مى كند .

 

و با كسى كه ظاهرش مطلوب و پسندیده است ولى باطنش تاریك و ناپسند معاشرت ننمائید ، مبادا كه خبث باطنش در شما اثر بگذارد ، كه این آدم منافق است زیرا آنچه را ادعا مى كند ندارد ، و این همه در صورتى است كه شما به نحو راستى و درستى در طلب حقیقت باشید .

 

سپس حضرت صادق (علیه السلام) مى فرمایند : چون سه خصلت در كسى یافتى دیدار و ملاقات و معاشرت با او را گرچه یك ساعت باشد غنیمت بدان ، زیرا این ملاقات در تحكیم دین و روشنى قلب و اخلاص تو در مقام بندگى مى افزاید ، و بركات وجود او به تو منتقل مى شود .

 

1 ـ گفتارش همراه با عمل باشد .

2 ـ عملش همراه با صدق و درستى باشد .

3 ـ صدقش بخاطر طاعت و رضاى حق باشد .

 

با چنین انسانى مجالست و مصاحبت داشته باش ، و از او احترام و تجلیل كن و خود را در معرض نسیم خیر و بركت او قرار ده ، و البته مواظب باش كه پس از معاشرت و برخورد با چنین آدمى اگر حفظ احترام او ننمائى ، و بنحوى كه شایسته است از محضر او بهره نگیرى حجت الهى بر تو تمام و عذرى در پیشگاه او از تو پذیرفته نخواهد شد .

 

متوجه باش كه وقت او را بیهوده نگیرى و وى را خسته و ناراحت نكنى كه موجب خسارت و ضرر تست ، همیشه لطف و عنایت و فضل و كرامت مخصوص خداوند بزرگ را نسبت به او در نظر گرفته و با او معاشرت مى كنى .

 

معاشرت با این چنین مردم و شنیدن سخنان دلنواز آنان ، انسان را از اسارت جهل و هوا و شهوت و شیطان نجات داده و به فضاى با بركت معنویت و توحید مى رساند .


منابع:

بر گرفته از کتاب عرفان اسلامی جلد دوازدهم