داستانک
از کوه بالا رفت. شقایق ها ی وحشی در دسترس نبودند.با احتیاط جلو رفت و دسته ای از شقایق های سرخ را چید.کوله بارش سنگین بود. به سختی ازکوه پایین آمد.کف پوتینش سوراخ شده بود.
کم کم داشت هوا تاریک می شد که به سنگر ها نزدیک شد. به سمت سنگر خودشان حرکت کرد. صدای ملکوتی را شنید روحش را به پرواز در آورد . با خوش حالی پرده ی سنگر را کنار زد ولی ناگهان ....
به VEM خوش آمدید: